اسلام آخرین منزلگاه


زمانی که اسلام را شناختم؛ دانستم که “آخرین منزلگاه”  است.

به نام خداوند بخشنده مهربان

اغلب، زمانی که مردم از من می پرسند؛ “چطور مسلمان شدم ؟”، یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم یک “جواب کوتاه ” به آنها بدهم. فکر نمی کنم که اسلام چیزی باشد که به طور ناگهانی به سراغم آمده است، حتی تصور می کنم که در آن زمان، آن را مثل دوست داشتن احساس می کردم، با این وجود؛ چیزی بود که به تدریج و از طریق تجربیات مختلف ام به سمت اش هدایت شده بودم.

به خاطر نوشتن این متن، امیدوارم کسانی که ممکن است این متن را بخوانند، با بعضی مسایل  آشنا شده و تشویق به یادگیری بیشتر در رابطه با اسلام حقیقی شوند.

در سال ۱۹۷۸ میلادی، در استرالیا به دنیا آمدم. غسل تعمید داده شده و  به عنوان یک “مسیحی “بزرگ شدم. به عنوان یک کودک مشتاق بودم که در کلیسا حضور پیدا کنم و در کلاس های روز یکشنبه شرکت کنم. اگر چه هنوز می توانم آن اشتیاق را به خاطر بیاورم، اما چیز زیادتری در رابطه با آن را در یاد ندارم. شاید، آن خاطره ای از بهترین لباس هایم از میان همه لباس هایی باشد که تهیه کرده بودم، شاید دیدن بچه های دیگر، شاید داستان ها، یا شاید هم همان چیزی باشد که می توانستم درباره ناهار معروف روز یکشنبه مادر بزرگم زمانی که  به خانه اش می رفتم، باشد. خانواده ام در رابطه با مذهب چندان سخت گیر نبودند. هرگز خارج از آنچه که در کلیسا در رابطه با کتاب مقدس با آن آشنا  می شدم، چیزی را نخوانده بودم . هرگز قبل از خوردن غذا دعای شکر گذاری را به جا نیاورده بودم. ساده تر بگویم؛ تصور دقیقی در رابطه با منشاء اصلی دین در زندگی مان نداشتم .



داستان مسلمان شدن جیمز فارل James Farrell


قصد ندارم با این داستان حوصله شما را سر ببرم، یا این که حس همدردی تان را بر انگیزم. منظور ساده ای دارم. هدفم اطلاع رسانی به مسلمانان و همچنین غیر مسلمانانی است که در قلمرو بزرگتری از اسلام نسبت به دیگران وجود دارند. و بعد هم؛ اینکه چرا برخی از شما، وقتی رفتارهای خشونت آمیز مسلمانان را از طریق تلویزیون می بینید، آن را تصدیق می کنید. همچنین، قصد ندارم آبروی شخص به خصوصی را در این داستان از بین ببرم.

گذشته را به یاد می آورم. زمانی را که پسر بچه کوچک در حال رشدی در بخش مرکزی شهر شیکاگو بودم. پدر و مادرم، هر دو تمام وقت کار می کردند و سعی داشتند تا خانواده ای ده نفره را حمایت کنند. کارها دقیقا آن طوری که آنها برنامه ریزی می کردند، پیش نمی رفت. در ابتدا، پدر شدیدا به سمت مصرف مشروبات الکلی رفت و خیلی زود گرفتار قمار شد، آدم بد خلقی شده بود. هر وقت که نزدیک ما بود؛ یا در حال نوشیدن بود و یا اینکه در مسیر آمد و رفت به زندان. او بیشترین اوقات اش در هر ماه را، مکررا در زندان های شیکاگو به سر می برد. به نظرم، پدرم در طول زندگی اش در حدود   ۲۰۰تا  ۳۰۰ بار بازداشت شده بود.همیشه، هر وقت پدر و مادرم در خانه بودند، با همدیگر کتک کاری می کردند و یکی از آن دو، نیازمند مراقبت های پزشکی می شد. درگیری های زیادی با هم داشتند. زمانی را به یاد می آورم که پدر، مادر را تحت فشار قرار داد و مادر با یک چکش سر پدر را شکست….

و باز هم در یک حادثه دیگر، مادر یک اتو را به طرف صورت پدر پرتاب کرد…، بعد یک بار دیگر او با یک شیشه آبجو سر پدر را شکست. شاید هم او مستحق اینها بود؛! نمی دانم! وقتی که جنگ بین آن دو به انتها می رسید، نهایتا؛ برای بچه ها هم پایان می یافت.

با چوب لباسی، سیم ها، میله ها، لیوان، قابلمه ها و ماهیتابه ها، چوب دستی ها، بطری ها و کابل ها ….با هر آنچه که آنها می توانستند و به دست شان می رسید، برادرم و من را کتک می زدند. یکبار مادرم متوجه شد که برادرم و من با کبریت بازی کرده ایم، من حقیقت را گفتم و او تنها با یک سیلی از خجالت ام در آمد.

برادرم دروغ گفت، او دستش را داخل شعله بخاری روشن فرو برد؛ تا آنجا که پوست اش سوخت. سطح استرس خانواده ما به قدری زیاد بود که مادرم دائما از دو مورد از سه مورد ناکامی هایش رنج  می برد؛ یکی از ناکامی هایش این بود که زمانی که شش ماه از دوران بارداری اش می گذشت تا وقتی که جنین در شکم اش از بین رفت، پدر در زندان بود. والدین ام خیلی زیاد به زندان می رفتند. بیشتر اوقات.

عملا چیزی برای خوردن وجود نداشت. شب های زیادی مادر تنها تخم مرغ و نان برای شام تدارک می دید. به خاطر می آورم که او شام ما را آماده می کرد و خودش می رفت تا ما وعده غذایی ای را که او تهیه کرده بود، بخوریم؛ هر چند نمی توانستیم، چرا که اگر ما تمام سهم غذای مان را می خوردیم او گرسنه به رختخواب می رفت. برای سالیان زیادی این اتفاقات ادامه داشتند. قبل از اینکه به سن ۱۰سالگی برسم، میل به خودکشی به سراغ ام آمد. باهمه اتفاقاتی که در اطراف ام صورت می گرفت، احساس می کردم که دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی ام تا ابد وجود ندارد.

اگر چه والدین ام هفته ای یکبار ما را به مدرسه کاتولیک ها و مکررا به کلیسا می فرستادند، اما قلب ام خالی از احساس بود. تنها نیاز ساده ای را که برای رفتن در خود احساس می کردم، به منظور دور بودن از خانه بود. بچه تیز هوشی در مدرسه نبودم. به عنوان یک دانش آموز کلاس ششمی، در سطح یک دانش آموز کلاس اولی قادر به خواندن بودم. هر سال در سراسر دوران ابتدایی مجبور بودم دروس را تکرار کنم. و به سختی سراسر ۶ سال آینده را در دبستان باقی ماندم. در مدرسه ابتدایی بود که یاد گرفتم چگونه دزدی کنم. این عادتی دائمی شد. هر وقت شانس به من رو می کرد، هر چیزی را می دزدیدم؛ هر چیزی را که خودم می توانستم به دست بیاورم. زودتر از این که فکرش را بکنم، برادرم به من ملحق شد. ما به جایگاه های پمپ بنزین می رفتیم و آب نبات می دزدیدم، بعد به فروشگاه های بزرگ می رفتیم و اسباب بازی می دزدیدیم. یک بار، زمانی که مادرم چند دلاری را برای خرید هدیه روز پدر به ما داد؛ من و برادرم تصمیم گرفتیم که پول را صرف خریدن پاپ کورن و nachos کنیم و هدیه اش را بدزدیم…. بدون تردید گرفتار شده بودیم و تقریبا بازداشت مان کردند؛ اما مادر آمد و ما را آزاد کرد.

چند سال بعد برادرم به راه خودش رفت و من هم به راه خودم رفتم. دزدی را کنار گذاشتم و شروع به نوشتن شعر / موسیقی و نواختن گیتار نمودم. در نهایت، به عضویت گروهی به نام گروه “جم “[Jam] در آمدم، که هم چون محافظی مرا از مشکلات ام دور نگه می داشت. در دبیرستان، برادرم با بسیاری از معتادان به مواد مخدر دوستی داشت و به زودی خودش هم شروع به مصرف مواد مخدر نمود. نمی دانستم به او چه بگویم. او یک مصرف کننده مواد مخدر بود. به هرحال، مثل بقیه آنها مصرف مواد مخدر را دوست داشت. در آن زمان، حدودا ۱۲تا ۱۳ ساله بودم که با دایی ام شروع به کار به عنوان کارگر برق کار نمودم. تا ۱۶سالگی در این شغل دوام آوردم. بعد از آن شروع به کار برای خودم کردم، شغل های پیمانی الکتریکی، نجاری و نقاشی ساختمان. این به من کمک می کرد تا از منزل والدین ام جا به جا شوم و به اولین آپارتمان ام نقل مکان کنم. حول وحوش این زمان با دختری آشنا شدم که با اینکه ماه ها با هم نامزد شده بودیم . رابطه سرد و بی روحی باهم داشتیم. آدم فوق العاده خجالتی ای بودم. در حقیقت، او از من می خواست که در این موضوع به عنوان دوست برای همدیگر نباشیم. لازم به ذکر است که ما با هم موافق بودیم و می خواستیم ازدواج کنیم. در حدود یک یا دو سال با هم ارتباط داشتیم، که او شروع به انجام اعمال اسلامی نمود، او در خانواده ای که پدرش مسلمان بود و مادرش کاتولیک به دنیا آمده بود. نامزدم در این میان گیر افتاده بود. به سادگی به هم می ریخت و آشفته می شد.

شروع به اطلاع رسانی از دین اسلام به من کرد و در طول زمانی که عقایدش را می گفت، کاملا آرام بود. بیشتر او صحبت می کرد و من بیشتر مجبور بودم گوش کنم. دوره ای بود که تمایل نداشتم تا مجبور به انجام چیزی شوم؛ چرا که با کارهایی که انجام می داد، بیگانه بودم. دلیل نفرت ام نسبت به مسلمانان، ناشی از تربیت ام بود. نحوه عملکرد اکثر مسلمانان و رسانه های خبری.

هر عرب مسلمان که من تا به حال ملاقات کرده ام، متفاوت از من نبود. اگر آنها متفاوت بودند؛ بدتر هم بودند. خبر می دادندکه مواد مصرف می کنند،به قتل، فساد و همجنس گرایی و غیره نیز مبادرت می ورزند.

در این مرحله از زمان، در دوره ای از خودخواهی به سر می بردم. و حتی این را نمی دانستم. احساس می کردم که اگر در بخشی از زندگی ام خدا حضور داشت، دیگر هیچ کس نمی توانست مرا نابود کند. با وجود این که احساس می کردم بهتر از دیگران بودم، با این حال؛ آدم تنهایی بودم که نیاز داشتم تا کسی در کنارم باشد. در تولد ۱۸ سالگی ام نامزدم قرآنی را به من هدیه کرد و همان طور که هدیه را می گرفتم، خودم را عقب کشیدم و حس کردم می خواهم آنرا بیاندازم. با این حال، آن را در گوشه ای از کمدم نگهداشتم.   برای آنکه نمی خواستم به آن بی احترامی کرده باشم. چند سال قبل، برای مطالعه آن ترغیب شدم. یک روز شروع به خواندن اش کردم. نمی توانستم متوقف شوم. پدرم یک روز به من گفت: زمانی که کوچک تر بودی ،نمی توانستم هیچ کتابی را در رابطه با دنیا در دست ات بگذارم .حالا نمی توانم یک کتاب را از دستانت خارج کنم.

تا به این لحظه از زندگی ام کتاب های بسیاری را مطالعه کرده ام و نظریه ام در رابطه با اینکه خدا بخشی از من است، کمی سست شده است. در حالی که قرآن داخل کمدم را گرد و غبار فرا گرفته بود، از خدا خواسته بودم تا برایم کتابی یا علامتی را به عنوان راه گشایی برای تمامی سوالات ام در رابطه با جهان بفرستد. می دانید که قبلا هرگز چیزی در رابطه با قرآن نمی دانستم. حتی قرآنی را لمس نکرده بودم، چه رسد به اینکه به تنهایی به آن گوش دهم.

یک شب، بعد از آنکه خانه را تمیز کردم. در آشپزخانه ایستادم و نگاهی به روبرو، به سمت اطاق نشیمن انداختم . خانه به نظرم زیبا می آمد. سمت راستم میز شیشه ای گرد، زیر پایم فرش نرم و خاکستری ظریف، طاق نمایی یکدست که مرز اتاق ناهار خوری را از اتاق نشیمن جدا می کرد…بعد، در نهایت محیطی که با نور ضعیفی به آرامی آذین بسته می شد. به ناگاه ترغیب شدم، تا قرآن را بردارم و آن را مطالعه کنم. روی صندلی قهوه ای رنگ مورد علاقه ام نزدیک به انتهای میز نشستم، شروع به خواندن قرآنی که با مقدمه عبدالله یوسف علی در دستان ام بود؛نمودم. قبل از آنکه به سراغ آن بروم، اشک از چشمان ام جاری شد. تمایل داشتم تا بر احساس ابلهانه ای که از سرکشی ام از بابت اینکه پیش از این آن را نخوانده بودم، غلبه کنم. همان چیزی را که در تمام زندگی ام ایمان داشتم تا با چنگ و دندان با آن مبارزه کنم. بی درنگ، همه آن را به دور ریختم و خواندم. در همان لحظه، قلب ام لبریز از رضایت و عذاب شده بود. بلافاصله به نامزدم زنگ زدم و از اینکه آدم احمقی بودم، از او عذر خواهی کردم. سپس، توافق کردیم که زندگی مان را تغییر دهیم؛ یا با هم ازدواج کنیم یا شرافتمندانه از هم جدا شویم. تشنه یادگیری بیشتر در رابطه با اسلام بودم. حالا که تمام قرآن را خوانده بودم، تمایل داشتم تا بیاموزم که چگونه عبادت کنم. بعد، شروع به خواندن کتاب هایی در رابطه با نماز و آنچه که خودم از نحوه نماز خواندن یادگرفته بودم، کردم. برای کسی که احساس می کرد که آنها بخشی از خدا بوده اند و حالا تسلیم خدا می شد؛ احتمالا، این سخت ترین کاری بود که انجام می دادم؛ به خاطر خودم. برای عبادت چیزی که حتی وجود نداشت، خجالت زده بودم. سپس کتاب هایی را با ترجمه انگلیسی (که همراه با آموزش سمعی بود ) یافتم و خودم آموختم که چگونه قرآن را تلاوت کنم. در همان لحظه، مصمم شدم تا به مسجد بروم . احکام دینی دستور العمل ها را قبول کرده بودم. و گاهی اوقات هم تردید داشتم.

به طرف مسجد حرکت کردم. چندین بار اطراف و پشت خانه ام را دور زدم… بعد، شروع به خیال پردازی نمودم. خاطر نشان می کنم که قبل از این هرگز یک مسجد را ندیده بودم. داخل یکی از آنها هم نشده بودم، حتی نمی دانستم که مسجد چگونه جایی است. لازم به گفتن است، شروع به خیال پردازی ای که روح و جانم را تحریف می کرد؛ نمودم. با این همه، هیجان ام برانگیخته شد.

آن شب بعد از چرخ زدن به دور مسجد، رویایی به سراغ ام آمد. رویای ام این طور شروع می شد؛ زیر نور فوق العاده ای که یکسان روی آپارتمان ها می تابید، قدم می زدم. در سراسر این ساختمان فرشی سبز و نرم بود و پایه ها و ستون هایی بر افراشته وجود داشت. داخل این ساختمان، دوستان هم مدرسه ای و بستگان ام که مدت کوتاهی با آنها بودم به استقبال ام آمده بودند. صبح روز بعد، بیدار شدم و به مسجد رفتم. و دقیقا همان چیزهایی که در خواب ام بود، خیلی شبیه به همان محیط را دیدم؛ فرش سبز، پایه ها، ستون ها و افرادی که با آنها احساس می کردم در خانه ام هستم. با این وجود، مدتی بعد در خواب دیگری خودم را در حال دویدن از میان زمین چمنی دیدم. ارتشی پشت سرم دنبال ام می کردند و فریاد می کشیدند ” او را بکشید، او را بکشید!” بعد به منطقه امنی رسیدم و از خدا خواستم تا محافظت ام کند. سپس ۹ مرد برای کمک کردن به من آمدند تا آن ارتش هزاران نفره را شکست دهم. هر مردی چوبدستی ای برای جنگیدن داشت به جز من؛ من تبری دولبه داشتم. همان طور که به ارتشی که در مقابل ام قرار داشت نزدیک تر می شدم، چشم هایم را بستم و به سرعت چرخیدم. زمانی که چشم هایم را باز کردم، ارتشی را که در مقابل ام قرار داشت، شکست خورده دیدم. در حالی که به ارتش من یک خراش هم نیافتاده بود. سپس همگی با پیروزی به مسجدی که قصد ورود در آن را داشتیم، رفتیم. همان طور که روی نیمکتی که در پشت در مسجد بود، نشستم و سرم را پایین انداختم، ناگهان حضور فردی را احساس نمودم. یک دست، ران ام را لمس کرد. صدای عالی اش می گفت:” پیروزی”. پاسخ دادم؛” بله، با ده مرد.” او مجددا اظهار داشت:” با وجود خدا، شما بیشمار بودید.” سپس سرم را بلند کردم و زیباترین مردی را که می توانستم تصور کنم، دیدم.

رنگ پوست اش فوق العاده ترین هماهنگی را داشت، صدای اش نرم و ملایم ؛ اما مردانه… و حضورش آرام و آرامش بخش بود. از سر تا پایش پاکیزه بود، دندان های سفید و براق اش می درخشیدند و ریش هایش به گونه ای خاص گونه هایش را پوشانده بود.

….. خواب های زیادی را در مدت یک الی دوسال دیده بودم.

در تابستان سال ۱۹۹۸ میلادی، برای حضور در یک کنفرانس به مسجدی در شمال شیکاگو که به نام ” مرکز جامعه مسلمین ” نامیده می شد، رفتم. در آن همایش به طور علنی اعلام شده بود که من مسلمان هستم. مردی که در تمام مدت در رابطه با ایمان من شهادت می داد، جمال بدوی بود، مردی که من نمی شناختم اش. می دانستم که فقط قرار است مسئولیت بزرگی بر دوش ام گذاشته شود و کل زندگی ام، کاملا تغییر خواهد کرد.

منبع: مرکز ترجمه سایت چرا مسیحی نیستم؟



دانشمندی مسیحی که به قرآن ایمان آورد


سایت بزرگ تفریحی آموزشی -  www.pcparsi.com

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.
هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.
پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان مسیحی فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد..

Dr. Maurice Bucaille
بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است.
ولی موریس بوکای به شدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
La Bible, le Coran et la Science (Maurice Bucaille) FRENCH only
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟ چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمی‌آورد… و با خود می گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟
او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.
پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:
{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:۹۲]
این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد:
من به اسلام و به این قرآن ایمان آوردم.
موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).

حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی شد به نام:

قرآن و تورات و انجیل و علم


قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید

این کتاب به زبان های مختلف ترجمه شده است:
به زبان انگلیسی از اینجا دانلود کنید .
به فرانسوی از اینجا مشاهده کنید.
به زبان عربی نیز از اینجا دانلود کنید:
مشخصات این کتاب به زبان فارسی هم اینجاست

The Bible, the Qur’an and Science: (La Bible, le Coran et la Science) The Holy Scriptures Examined in the Light of Modern Knowledge, translated from the French (Paperback)

The bible the qur'an and science, by Dr. Maurice bucaille

قرآن و تورات و انجیل و علم

Book Description:

The Bible, the Qur’an, and Science is an objective study of the Old Testament, the Gospels and the Qur’an. This book seeks to spiritually unite by highlighting similarities in the texts. It sheds new light and dispels many preconceived ideas in separating what belongs to Revelation from what is the product of error or human interpretation.

. Download from 4Shared.com.
. Download from Rapidshare.com

Download Now

….