قصد ندارم با این داستان حوصله شما را سر ببرم، یا این که حس همدردی تان را بر انگیزم. منظور ساده ای دارم. هدفم اطلاع رسانی به مسلمانان و همچنین غیر مسلمانانی است که در قلمرو بزرگتری از اسلام نسبت به دیگران وجود دارند. و بعد هم؛ اینکه چرا برخی از شما، وقتی رفتارهای خشونت آمیز مسلمانان را از طریق تلویزیون می بینید، آن را تصدیق می کنید. همچنین، قصد ندارم آبروی شخص به خصوصی را در این داستان از بین ببرم.
گذشته را به یاد می آورم. زمانی را که پسر بچه کوچک در حال رشدی در بخش مرکزی شهر شیکاگو بودم. پدر و مادرم، هر دو تمام وقت کار می کردند و سعی داشتند تا خانواده ای ده نفره را حمایت کنند. کارها دقیقا آن طوری که آنها برنامه ریزی می کردند، پیش نمی رفت. در ابتدا، پدر شدیدا به سمت مصرف مشروبات الکلی رفت و خیلی زود گرفتار قمار شد، آدم بد خلقی شده بود. هر وقت که نزدیک ما بود؛ یا در حال نوشیدن بود و یا اینکه در مسیر آمد و رفت به زندان. او بیشترین اوقات اش در هر ماه را، مکررا در زندان های شیکاگو به سر می برد. به نظرم، پدرم در طول زندگی اش در حدود ۲۰۰تا ۳۰۰ بار بازداشت شده بود.همیشه، هر وقت پدر و مادرم در خانه بودند، با همدیگر کتک کاری می کردند و یکی از آن دو، نیازمند مراقبت های پزشکی می شد. درگیری های زیادی با هم داشتند. زمانی را به یاد می آورم که پدر، مادر را تحت فشار قرار داد و مادر با یک چکش سر پدر را شکست….
و باز هم در یک حادثه دیگر، مادر یک اتو را به طرف صورت پدر پرتاب کرد…، بعد یک بار دیگر او با یک شیشه آبجو سر پدر را شکست. شاید هم او مستحق اینها بود؛! نمی دانم! وقتی که جنگ بین آن دو به انتها می رسید، نهایتا؛ برای بچه ها هم پایان می یافت.
با چوب لباسی، سیم ها، میله ها، لیوان، قابلمه ها و ماهیتابه ها، چوب دستی ها، بطری ها و کابل ها ….با هر آنچه که آنها می توانستند و به دست شان می رسید، برادرم و من را کتک می زدند. یکبار مادرم متوجه شد که برادرم و من با کبریت بازی کرده ایم، من حقیقت را گفتم و او تنها با یک سیلی از خجالت ام در آمد.
برادرم دروغ گفت، او دستش را داخل شعله بخاری روشن فرو برد؛ تا آنجا که پوست اش سوخت. سطح استرس خانواده ما به قدری زیاد بود که مادرم دائما از دو مورد از سه مورد ناکامی هایش رنج می برد؛ یکی از ناکامی هایش این بود که زمانی که شش ماه از دوران بارداری اش می گذشت تا وقتی که جنین در شکم اش از بین رفت، پدر در زندان بود. والدین ام خیلی زیاد به زندان می رفتند. بیشتر اوقات.
عملا چیزی برای خوردن وجود نداشت. شب های زیادی مادر تنها تخم مرغ و نان برای شام تدارک می دید. به خاطر می آورم که او شام ما را آماده می کرد و خودش می رفت تا ما وعده غذایی ای را که او تهیه کرده بود، بخوریم؛ هر چند نمی توانستیم، چرا که اگر ما تمام سهم غذای مان را می خوردیم او گرسنه به رختخواب می رفت. برای سالیان زیادی این اتفاقات ادامه داشتند. قبل از اینکه به سن ۱۰سالگی برسم، میل به خودکشی به سراغ ام آمد. باهمه اتفاقاتی که در اطراف ام صورت می گرفت، احساس می کردم که دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی ام تا ابد وجود ندارد.
اگر چه والدین ام هفته ای یکبار ما را به مدرسه کاتولیک ها و مکررا به کلیسا می فرستادند، اما قلب ام خالی از احساس بود. تنها نیاز ساده ای را که برای رفتن در خود احساس می کردم، به منظور دور بودن از خانه بود. بچه تیز هوشی در مدرسه نبودم. به عنوان یک دانش آموز کلاس ششمی، در سطح یک دانش آموز کلاس اولی قادر به خواندن بودم. هر سال در سراسر دوران ابتدایی مجبور بودم دروس را تکرار کنم. و به سختی سراسر ۶ سال آینده را در دبستان باقی ماندم. در مدرسه ابتدایی بود که یاد گرفتم چگونه دزدی کنم. این عادتی دائمی شد. هر وقت شانس به من رو می کرد، هر چیزی را می دزدیدم؛ هر چیزی را که خودم می توانستم به دست بیاورم. زودتر از این که فکرش را بکنم، برادرم به من ملحق شد. ما به جایگاه های پمپ بنزین می رفتیم و آب نبات می دزدیدم، بعد به فروشگاه های بزرگ می رفتیم و اسباب بازی می دزدیدیم. یک بار، زمانی که مادرم چند دلاری را برای خرید هدیه روز پدر به ما داد؛ من و برادرم تصمیم گرفتیم که پول را صرف خریدن پاپ کورن و nachos کنیم و هدیه اش را بدزدیم…. بدون تردید گرفتار شده بودیم و تقریبا بازداشت مان کردند؛ اما مادر آمد و ما را آزاد کرد.
چند سال بعد برادرم به راه خودش رفت و من هم به راه خودم رفتم. دزدی را کنار گذاشتم و شروع به نوشتن شعر / موسیقی و نواختن گیتار نمودم. در نهایت، به عضویت گروهی به نام گروه “جم “[Jam] در آمدم، که هم چون محافظی مرا از مشکلات ام دور نگه می داشت. در دبیرستان، برادرم با بسیاری از معتادان به مواد مخدر دوستی داشت و به زودی خودش هم شروع به مصرف مواد مخدر نمود. نمی دانستم به او چه بگویم. او یک مصرف کننده مواد مخدر بود. به هرحال، مثل بقیه آنها مصرف مواد مخدر را دوست داشت. در آن زمان، حدودا ۱۲تا ۱۳ ساله بودم که با دایی ام شروع به کار به عنوان کارگر برق کار نمودم. تا ۱۶سالگی در این شغل دوام آوردم. بعد از آن شروع به کار برای خودم کردم، شغل های پیمانی الکتریکی، نجاری و نقاشی ساختمان. این به من کمک می کرد تا از منزل والدین ام جا به جا شوم و به اولین آپارتمان ام نقل مکان کنم. حول وحوش این زمان با دختری آشنا شدم که با اینکه ماه ها با هم نامزد شده بودیم . رابطه سرد و بی روحی باهم داشتیم. آدم فوق العاده خجالتی ای بودم. در حقیقت، او از من می خواست که در این موضوع به عنوان دوست برای همدیگر نباشیم. لازم به ذکر است که ما با هم موافق بودیم و می خواستیم ازدواج کنیم. در حدود یک یا دو سال با هم ارتباط داشتیم، که او شروع به انجام اعمال اسلامی نمود، او در خانواده ای که پدرش مسلمان بود و مادرش کاتولیک به دنیا آمده بود. نامزدم در این میان گیر افتاده بود. به سادگی به هم می ریخت و آشفته می شد.
شروع به اطلاع رسانی از دین اسلام به من کرد و در طول زمانی که عقایدش را می گفت، کاملا آرام بود. بیشتر او صحبت می کرد و من بیشتر مجبور بودم گوش کنم. دوره ای بود که تمایل نداشتم تا مجبور به انجام چیزی شوم؛ چرا که با کارهایی که انجام می داد، بیگانه بودم. دلیل نفرت ام نسبت به مسلمانان، ناشی از تربیت ام بود. نحوه عملکرد اکثر مسلمانان و رسانه های خبری.
هر عرب مسلمان که من تا به حال ملاقات کرده ام، متفاوت از من نبود. اگر آنها متفاوت بودند؛ بدتر هم بودند. خبر می دادندکه مواد مصرف می کنند،به قتل، فساد و همجنس گرایی و غیره نیز مبادرت می ورزند.
در این مرحله از زمان، در دوره ای از خودخواهی به سر می بردم. و حتی این را نمی دانستم. احساس می کردم که اگر در بخشی از زندگی ام خدا حضور داشت، دیگر هیچ کس نمی توانست مرا نابود کند. با وجود این که احساس می کردم بهتر از دیگران بودم، با این حال؛ آدم تنهایی بودم که نیاز داشتم تا کسی در کنارم باشد. در تولد ۱۸ سالگی ام نامزدم قرآنی را به من هدیه کرد و همان طور که هدیه را می گرفتم، خودم را عقب کشیدم و حس کردم می خواهم آنرا بیاندازم. با این حال، آن را در گوشه ای از کمدم نگهداشتم. برای آنکه نمی خواستم به آن بی احترامی کرده باشم. چند سال قبل، برای مطالعه آن ترغیب شدم. یک روز شروع به خواندن اش کردم. نمی توانستم متوقف شوم. پدرم یک روز به من گفت: زمانی که کوچک تر بودی ،نمی توانستم هیچ کتابی را در رابطه با دنیا در دست ات بگذارم .حالا نمی توانم یک کتاب را از دستانت خارج کنم.
تا به این لحظه از زندگی ام کتاب های بسیاری را مطالعه کرده ام و نظریه ام در رابطه با اینکه خدا بخشی از من است، کمی سست شده است. در حالی که قرآن داخل کمدم را گرد و غبار فرا گرفته بود، از خدا خواسته بودم تا برایم کتابی یا علامتی را به عنوان راه گشایی برای تمامی سوالات ام در رابطه با جهان بفرستد. می دانید که قبلا هرگز چیزی در رابطه با قرآن نمی دانستم. حتی قرآنی را لمس نکرده بودم، چه رسد به اینکه به تنهایی به آن گوش دهم.
یک شب، بعد از آنکه خانه را تمیز کردم. در آشپزخانه ایستادم و نگاهی به روبرو، به سمت اطاق نشیمن انداختم . خانه به نظرم زیبا می آمد. سمت راستم میز شیشه ای گرد، زیر پایم فرش نرم و خاکستری ظریف، طاق نمایی یکدست که مرز اتاق ناهار خوری را از اتاق نشیمن جدا می کرد…بعد، در نهایت محیطی که با نور ضعیفی به آرامی آذین بسته می شد. به ناگاه ترغیب شدم، تا قرآن را بردارم و آن را مطالعه کنم. روی صندلی قهوه ای رنگ مورد علاقه ام نزدیک به انتهای میز نشستم، شروع به خواندن قرآنی که با مقدمه عبدالله یوسف علی در دستان ام بود؛نمودم. قبل از آنکه به سراغ آن بروم، اشک از چشمان ام جاری شد. تمایل داشتم تا بر احساس ابلهانه ای که از سرکشی ام از بابت اینکه پیش از این آن را نخوانده بودم، غلبه کنم. همان چیزی را که در تمام زندگی ام ایمان داشتم تا با چنگ و دندان با آن مبارزه کنم. بی درنگ، همه آن را به دور ریختم و خواندم. در همان لحظه، قلب ام لبریز از رضایت و عذاب شده بود. بلافاصله به نامزدم زنگ زدم و از اینکه آدم احمقی بودم، از او عذر خواهی کردم. سپس، توافق کردیم که زندگی مان را تغییر دهیم؛ یا با هم ازدواج کنیم یا شرافتمندانه از هم جدا شویم. تشنه یادگیری بیشتر در رابطه با اسلام بودم. حالا که تمام قرآن را خوانده بودم، تمایل داشتم تا بیاموزم که چگونه عبادت کنم. بعد، شروع به خواندن کتاب هایی در رابطه با نماز و آنچه که خودم از نحوه نماز خواندن یادگرفته بودم، کردم. برای کسی که احساس می کرد که آنها بخشی از خدا بوده اند و حالا تسلیم خدا می شد؛ احتمالا، این سخت ترین کاری بود که انجام می دادم؛ به خاطر خودم. برای عبادت چیزی که حتی وجود نداشت، خجالت زده بودم. سپس کتاب هایی را با ترجمه انگلیسی (که همراه با آموزش سمعی بود ) یافتم و خودم آموختم که چگونه قرآن را تلاوت کنم. در همان لحظه، مصمم شدم تا به مسجد بروم . احکام دینی دستور العمل ها را قبول کرده بودم. و گاهی اوقات هم تردید داشتم.
به طرف مسجد حرکت کردم. چندین بار اطراف و پشت خانه ام را دور زدم… بعد، شروع به خیال پردازی نمودم. خاطر نشان می کنم که قبل از این هرگز یک مسجد را ندیده بودم. داخل یکی از آنها هم نشده بودم، حتی نمی دانستم که مسجد چگونه جایی است. لازم به گفتن است، شروع به خیال پردازی ای که روح و جانم را تحریف می کرد؛ نمودم. با این همه، هیجان ام برانگیخته شد.
آن شب بعد از چرخ زدن به دور مسجد، رویایی به سراغ ام آمد. رویای ام این طور شروع می شد؛ زیر نور فوق العاده ای که یکسان روی آپارتمان ها می تابید، قدم می زدم. در سراسر این ساختمان فرشی سبز و نرم بود و پایه ها و ستون هایی بر افراشته وجود داشت. داخل این ساختمان، دوستان هم مدرسه ای و بستگان ام که مدت کوتاهی با آنها بودم به استقبال ام آمده بودند. صبح روز بعد، بیدار شدم و به مسجد رفتم. و دقیقا همان چیزهایی که در خواب ام بود، خیلی شبیه به همان محیط را دیدم؛ فرش سبز، پایه ها، ستون ها و افرادی که با آنها احساس می کردم در خانه ام هستم. با این وجود، مدتی بعد در خواب دیگری خودم را در حال دویدن از میان زمین چمنی دیدم. ارتشی پشت سرم دنبال ام می کردند و فریاد می کشیدند ” او را بکشید، او را بکشید!” بعد به منطقه امنی رسیدم و از خدا خواستم تا محافظت ام کند. سپس ۹ مرد برای کمک کردن به من آمدند تا آن ارتش هزاران نفره را شکست دهم. هر مردی چوبدستی ای برای جنگیدن داشت به جز من؛ من تبری دولبه داشتم. همان طور که به ارتشی که در مقابل ام قرار داشت نزدیک تر می شدم، چشم هایم را بستم و به سرعت چرخیدم. زمانی که چشم هایم را باز کردم، ارتشی را که در مقابل ام قرار داشت، شکست خورده دیدم. در حالی که به ارتش من یک خراش هم نیافتاده بود. سپس همگی با پیروزی به مسجدی که قصد ورود در آن را داشتیم، رفتیم. همان طور که روی نیمکتی که در پشت در مسجد بود، نشستم و سرم را پایین انداختم، ناگهان حضور فردی را احساس نمودم. یک دست، ران ام را لمس کرد. صدای عالی اش می گفت:” پیروزی”. پاسخ دادم؛” بله، با ده مرد.” او مجددا اظهار داشت:” با وجود خدا، شما بیشمار بودید.” سپس سرم را بلند کردم و زیباترین مردی را که می توانستم تصور کنم، دیدم.
رنگ پوست اش فوق العاده ترین هماهنگی را داشت، صدای اش نرم و ملایم ؛ اما مردانه… و حضورش آرام و آرامش بخش بود. از سر تا پایش پاکیزه بود، دندان های سفید و براق اش می درخشیدند و ریش هایش به گونه ای خاص گونه هایش را پوشانده بود.
….. خواب های زیادی را در مدت یک الی دوسال دیده بودم.
در تابستان سال ۱۹۹۸ میلادی، برای حضور در یک کنفرانس به مسجدی در شمال شیکاگو که به نام ” مرکز جامعه مسلمین ” نامیده می شد، رفتم. در آن همایش به طور علنی اعلام شده بود که من مسلمان هستم. مردی که در تمام مدت در رابطه با ایمان من شهادت می داد، جمال بدوی بود، مردی که من نمی شناختم اش. می دانستم که فقط قرار است مسئولیت بزرگی بر دوش ام گذاشته شود و کل زندگی ام، کاملا تغییر خواهد کرد.
منبع: مرکز ترجمه سایت چرا مسیحی نیستم؟
آخرین نظرات