مسیح من ،‌ مسیح تو

مسیح من مسیح تو را به او نشان دادم. بسیار زیبا بود. او هم خوشش آمده بود. راستش اصلا فکر نمی کردم بپسندد . خیلی وقتی بود که می خواستم هدیه ای برایش بخرم ولی بالاخره این را پیدا کردم . با تردید نشانش دادم ولی وقتی پسندید بال در آورده بودم.

قرار شد بعدها که خوب براندازش کرد ، نظرش را به من بگوید. اگر گفت من هم اینجا می نویسم. در همین سایت و همین پست.

http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/30/7/3075-j.jpg

دوست داشتی به تو هم هدیه بدهم؟ من هم دوست دارم. مخلص محبت های شما عزیز دلم هم هستم. ولی نمی دانم کجایی یا اصلا می پسندی یا نه. به هر حال متن آن را تقدیمت می کنم.

خواستم برایت تایپ کنم اما وقتی که جستجو کردم ، دیدم که در شبکه موجود است . بالاخره این هم نوعی خوش شانسی است. فعلا متن را در سایت می گذارم تا بخوانی و لذت ببری. چه مسلمان چه مسیحی اگر نخوانی ضرر می کنی:

لیلت عزیزم!

سلام، کریسمس مبارک، سالهایت چون شاخه های کاج سبز، روزهایت چون چراغ های روی شاخه رنگی باد!

نمی دانم چندمین کریسمس است که برایت نامه می نویسم؛ نامه هایی که به تو نمی رسند؛نامه هایی که تا ژانویه ی بعد روی میزم می مانند.

لیلت!شاید
اسم و شماره من، در دفتر تلفن تو خط خورده باشد؛ ولی من هنوز هر کریسمس به
حرفهای تو فکر می کنم. به آن شب میهمانی زیر سایه ی بید حیاطتان! یادت
هست؟ نشستیم کف حیاط.

زانوهایمان
در حلقه ی دست ها. تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید
دور و برمان برقصند. گفتی:« بیا عشق هایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر
دو باهم لقمه برداریم؛بدون اینکه فکر کنیم این لقمه را توآورده ای یا من.»
گفتم:«قبول!»

تو
شروع کردی. با شوق، با اشک، با التهاب از عشق گفتی. از مسیح خودت!آن
«مهربان ناصری»،تمام روح هجده سالگی ات را تسخیر کرده بود. همچنان که«او»
مرا! من خیره در سایه ی وهم انگیز رقص شاخه ها، تمام سهم تو را ازعشق
خوردم. بی آنکه سهم خودم را در سفره برای تو بگذارم. بی آنکه حرفی از او
بزنم. گفتی:«پس، بگو!»نتوانستم و نگفتم. تو قهر کردی. گرسنه رفتی. من
همانجا نشستم. گریستم، تاصبح!


لیلت!
من سالهاست به نیمه ی نا تمام آن میهمانی فکر می کنم. من سالهاست که دلم
می خواهد آن حرف ها را تمام کنم؛ ولی باز می ترسم. درست همانطور که آن شب
ترسیدم. اعتراف می کنم که ترسیده بودم.


عزیز،
مسیح تو در دسترس بود؛ باور کردنی؛ نزدیک. می شد به او دست کشید،لمسش کرد؛
ولی مسیح من نبود! کسی اگر خار در چشم هایش باشد و استخوان در گلویش، لمس
کردنش آسان نیست؛ هست؟

http://www.eborg2.com/Jesus/Jesus-Children/Jesus%20Children-09.jpg

مسیح
من پیغمبری بود که با معجزه هم می شد باورش کرد. چیزی اگر می گفتم تو فکر
می کردی تخیل شاعرانه ی من است و او خیال نبود. به نشانی های پایان نامه
نگاه کن! به کتاب هایی که اسم بردم و باور کن که او شاعرانه تر از تخیل من
است.

http://shere-sepid.persiangig.com/mazhabi/emam-ali-6.jpg

لیلت!
من امشب برای اینکه باز تو را نزدیک حس کنم تمام انجیل را ورق زدم کلمه به
کلمه مسیحت را نفس کشیدم؛بعد انجیل را بستم. خواستم بخوابم؛ نشد. بالشم
آهسته خیس شد. مسیح سخت گیر من این سو ایستاده بود، مسیح سهل گیر تو آن
سو! و من لابه لای تصویر دو مرد می گریستم:


حواریان نشسته بودند. مسیحت آب آورد. پای همه را شست. با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم برمی آمد.


چه
دوست داشتنی است لیلت این مرد! آدم دلش می خواهد بپرد دستش را ببوسد. کاش
من پتروس او بودم…لوقای او…شمعون او…حواری او…ولی نیستم. من
یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید…که دست او می برد.


مرد
را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آن ها که هر
روز دامن عبایش را می بوئیدند. جرم، جرم است. شمشیر را بالا برد. دست بر
زمین افتاد؛خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.


«ابن
الکواء» دشمنی است در انتظار فرصت. جلو می آید. با نگاهی پر از رحم، پر از
دلسوزی می پرسد:«دستت را که برید، مرد؟» مرد که دست خون چکان خودش را با
خویش به خانه می برد، بریده بریده در میان گریه می گوید:«دستم را شجاع مکی
برید، با وفایی بزرگوار…»


دستت را بریده؛ تو باز به این نام ها او را می خوانی؟


چرا نخوانم؟چرا نگویم شجاع مکی؟چرا نگویم بزرگوار با وفا؟


ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.


من
یوحنای مسیحی هستم که دست را می برد،دل ار می برد. من به شمشیرش بوسه می
زنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببرد؛ولی انصافا لیلت! این مرد آیا باورکردنی
است؟ از این حرف های عجیب آیا می شد آن شب برای جان گرسنه ی تو لقمه ای
گرفت؟


من
آن شب از این که چشم های تو انکارم کنند ترسیدم. دیدن انکار در چشم های
دوست زخم بدی است؛ نیست؟مسیح من سخت گیرتر از آن بود که تو حتی باورش کنی.
گیرم که تو از لرزش صادقانه ی صدای من او را باور می کردی، بعد می شد آیا
هیچ جور جواب داد؟


تو
اگر نه با لب، با چشم حتما می پرسیدی چطور می شود عاشق تیغی بود که برای
بریدن دستت بالا رفته است؟ و من چه بی جواب بودم آن شب و چه عاشق!


و امشب بین تصویر دو مرد چه سرگردانم:


مجسمه
در دست های مسیح تو بود؛ مجسمه ی کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر جان گرفت.
پرواز کرد. همه ایمان آوردند. درست همانطور که یک معجزه باید باشد. پرواز
دادن یک مجسمه! آه! چقدر آدم دلش می خواهد به این پیامبر ایمان بیاورد.


همام
آمد. آدم گلی. گفت:«حرف!» گفت:«تشنه ام!» مسیح من گفت:«برو خوب باش!خدا با
خوبان است.» همام گفت:«نه!من تشنه ام،خوبان کی اند؟چطورند؟»


مسیح
من می توانست بگوید:«مومن اند،نماز می خوانند،روزه، صدقه، خمس و…» مثل
همه ی آنچه پیامبران تاریخ گفته اند؛ ولی نگفت، او که مثل همه نبود.


گفت:«دنیا آن ها را می خواهد، نمی خواهندش! اسیرشان می کند، جانشان را می دهند تا آزاد شوند.»


گفت:«اگر اجلی که خدا خواسته نبود، لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند؛ پر می کشید»


گفت:«خوف
مانند چوبی که می تراشد آن ها را می تراشد مردم می بینندشان. می گویند آن
ها بیمارند و بیمار نیستند. می گویند دیوانه اند و آن ها دیوانه ی چیز
بزرگی هستند.»


و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد.


خشک شد!


مجسمه شد!


… و مرد!


دم مسیح تو، کبوتر گلی را جان داد. دم مسیح من، جان آدم گلی را گلی را گرفت. چه شباهتی!


از من نپرس چرا او با انسان چنین می کند؟از من نپرس چرا او معلم تکلیف های سخت، امتحان
های شاق و جریمه های بزرگ است؟ دست روی دلم نگذار. دلم زخم است. زخم
تنهایی شاگردی که زیر نگاه غضبناک معلم سختگیرش، عاشقانه از شوق می لرزد.



او
پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد. او کوچکی روحم را جریمه می کند،
حتی اگر هزار رکعت نماز همراه آورده باشم. وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم می
کند، کودک می شوم. همه چیز ساده و کودکانه می شود. مهربانانه باید همه را
دوست بدارم. با یک اعتراف از گناهانم پاک می شوم؛ شاد می شوم. می توانم از
شادی برقصم.


روبروی
کتاب خطبه های او، ناگهان بزرگ می شوم.او ناگهان تمام شادی های حقیر
کودکانه را می گیرد. همه ی سختی های شگرف، رنج های ژرف و اندوه های سترگ
را در کوله ام می ریزد. من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی
کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد.


به
جای شادی های کودکانه باید لذت بهجت های عمیق را بچشم. باید دیوانه ی امر
عظیمی باشم. باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند. باید…می دانم او؟ او
همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند؟


لیلت! حرف هایم تمام شد. تنها یک راز تلخ مانده است که اگر نگویم باز آن میهمانی نا تمام می ماند.


مسیح
ما هم مصلوب شد! کاش می شد این جمله را همین طور مجهول گذاشت و برایش
فاعلی پیدا نکرد؛ اما نمی شود! ما مسیحمان را خودمان مصلوب کردیم. با دست
ها و دل های خودمان، باورت می شود؟



لیلت!
باورت می شود؟ من نمی دانم یوحنای او هستم یا یهودای او؟ اقلا تو می دانی
که اگر روز مرگ عیسی بودی، پتروس بودی، در دیری دور سر به دیوار گذاشته می
گریستی و این تنها یهودا بود که کنار صلیب ایستاده بود و نگاه می کرد.


ولی
من نمی دانم؛ چون همه بودند. یهودا و یوحنا دست در دست. «محبین غال و
مبغضین قال» شانه در شانه. آنها که تا مرزهای پرستش دوستش می داشتند و
آنها که خونش را تشنه بودند. همه بودیم. صف در صف ایستادیم و نگاه کردیم.


چوب
صلیبش را از مرغوب ترین چوب تراشیدیم. از بهترین ها! براق ترین چوبی که
درختی داشت؛ چون ما دوستش داشتیم، عاشقش بودیم. سکویی از بهترین سنگ برای
بالا رفتنش ساختیم. خانقاهی از بهترین نما! نمی توانستم بگویم او را چطور
آوردیم، اگر خودش در خطبه ای توصیف نکرده بود. او را چون شتری سرکش کشیدیم
تا بالای سکو! دوستش داشتیم. می خواستیم بالا باشد.


نتوانستیم
او را بالا ببریم. قهرمان خندق و خیبر بود. هیزم آوردیم. آتش به پا کردیم.
از آتش نه، از آنها که در آتش می سوختند ترسید. قدم برداشت. از سکویمان
بالا رفت.هلهله کردیم:«سیاست نمی داند!».


صلیب
آماده بود. او بر سکو بود. پیراهنی از پشم بر تن داشت؛ ردایی. بند شمشیر و
نعلینش از لیف خرما بود. پیشانی اش چون زانوی شتر پینه داشت. آن بالا
ایستاد؛ روبرویمان؛ چشم در چشم: «مردم، من پندهای همه ی پیامبران را به
شما رساندم. آنچه را باید گفت، گفتم. با تازیانه ام ادبتان کردم؛اما پند
نگرفتید. هر جور که خواستم به پیشتان برانم، پیش نرفتید. به هم نپیوستید.
شما را به خدا! آیا در انتظار پیشوایی غیر از من هستید که راهتان را هموار
کند و شما را به حق برساند؟» و ما در انتظار پیشوایی غیر از او نبودیم و
فقط او را می خواستیم، او را. بیش از این که باید می خواستیمش! در چشم
هایش خنجری بود که وجدانمان را تیغ می زد. چشم از او گرفتیم. به زمین خیره
شدیم؛ به خاک. مثل همیشه به خاک!


شمشیرش
را از کمرش باز کردیم، گفتیم:«حکمیت» نه این که فکر کنی شمشیر او بر زمین
افتاد، نه! ما مردم مقدسی هستیم. آن را روی دست گرفتیم. دادیم مرصع نشان
کنند. نگین بزنند تا به دیوار بزنیم. ببوسیم؛ متبرک شویم.


صلیب
آماده بود. او بی ردا، بی شمشیر ایستاده بود. هلهله کردیم:«بجنگ!» او به
جای خالی شمشیرش خیره ماند. زمزمه کردیم:«می ترسد، جنگ نمی داند.»
گفت:«برادران من که خونشان در صفین ریخته شد زیانی نکردند؛ چون چنین روزی
را ندیدند تا جام های غصه را سر بکشند و از آب گل آلود اینگونه زندگی
بنوشند».


ما هنوز چشممان به خاک بود. سر خم کرده بودیم تا نگاهمان در هم نیامیزد. او آن بالا بود؛ بی ردا، بی شمشیر.


لیلت!
اگر این جمله را کتاب تاریخ ننوشته بود، من غلط می کردم که بنویسم. ناگهان
دست بر محاسن خود زد. های های گریست:«کجا رفتند برادران من که در راه حق
جان سپردند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند آدم
های مثل آنها که بر عزم هایشان استوار بمانند؟».


ما
بودیم و آنها نبودند. ما بودیم و حواریون او نبودند. عمار نبود؛ ابن تیهان
نبود؛ مالک نبود. همه را پیش از او کشته بودیم. نه اینکه فکر کنی می
خواستیم خیانت کنیم، نه! تنهایی او را مقدس تر می کرد و ما مردم مقدسی
بودیم. بعد چشم از چشم هایمان گرفت. نفس راحتی کشیدیم. سر بلند کردیم. فکر
نکن سرش را خم کرد. نه، بالا را نگاه می کرد. دعا می خواند، ما همه گریه
کردیم.


می
دانی لیلت! ما دعا خواندنش را دوست داشتیم. کاش فقط دعا می خواند. کاش چشم
هایش خنجر نداشت. کاش ملامت نمی کرد. کلمه به کلمه دعایش را حفظ کردیم تا
هر هفته، هر ماه بخوانیم. باور کن ما مردم مومنی هستیم.


صلیب
آماده بود. او آماده بود. ما به تماشا ایستاده بودیم. دست هایش را گشود تا
برای آخرین بار به آغوشش بخواندمان:«چیزی بپرسید پیش از اینکه از دستم
بدهید».


فکر
نکن دلمان نمی خواست به آغوشش برویم. می خواستیم؛ ولی آنجا، در آغوش او،
بوی عجیبی می آمد که بوی خاک نبود. ما بی بوی خاک نفسمان بند می آید. لیلت
ما مجبور بودیم. می فهمی؟ مجبور بودیم.


آغوش
او هنوز باز بود. آن بوی عجیب می آمد. ما همه کبود شده بودیم. خاک می
خواستیم حالمان را نمی فهمیدیم. سه دسته شدیم:«قاسطین ،مارقین ، ناکثین»
سه میخ!


ناکثین
دست هایش را به صلیب کوبیدند. خون فواره زد. از دلش یا دست، نمی دانم.
درست نمی دیدم. تقصیر خودش بود. چرا هر وقت ما را می دید آغوش می گشود. ما
دوست داشتیم تصویر او را همان طور روی آغوش باز برای خودمان ثابت نگه
داریم. برای همین میخ ها را زدیم. مصلوبش کردیم. او را دوست می داشتیم.


آخ،
فکر نکنی مردم حق ناشناسی هستیم. همان لحظه که با یک دست میخ سوم را می
زدیم، با دست دیگر از او تصویر می کشیدیم؛ شمایلی طلایی. همه بر گردن
هایمان آویختیم تا هر روز به لب بگذاریم. ببوسیم شمایلش را، نامش را… .


تمام
شد. همه چیز تمام شد. او مصلوب بود. ما همهمه کردیم:«الله مولانا علی».
لیلت! نامه ای که باز روی میزم تا ژانویه ی بعد می ماند تمام شد. کاغذ خیس
خیس است. راستی باز هم بگویم:«کریسمس مبارک!»

منبع : خدا خانه دارد ،  فاطمه شهیدی .

حامیان این مقاله : کانون گفتمان دینی

  • Print
  • del.icio.us
  • email
  • Google Bookmarks
  • Yahoo! Bookmarks

مطالب مشابه

۲۱ جواب برای “مسیح من ،‌ مسیح تو”

  1. Rather interesting. Has few times re-read for this purpose to remember. Thanks for interesting article. Waiting for trackback

  2. شما مسلمونا با زور و چماق عقاید خودتونو تحمیل می مکنید
    شما حتی مسلمان روشنفکری که قرائت تازه و امروزی از اسلام ارائه میدن را می کشید
    شما بر صورت زنان اسید می پاشید
    مسلونا وحشی اند و ایینو دنیا امروز فهمیده.

    مدیر سایت پاسخ در تاريخ تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ ۶:۵۸ ب.ظ:

    بله. و من به شما می گویم چرا وحشی اند؟
    مسلمان ها وحشین چون می خواهند حجاب داشته باشند و فقط برای همین حجابشان باید ۱۸ ضربه چاقو به قلبشان فرو کرد.
    مسلمانان وحشیند چون نباید در خانه خودشان زندگی کنند و باید خانه آن ها را بر سرشان ویران کرد و شکم بچه های نوزادشان را درید.
    مسلمان ها وحشیند چون باید بمب بر سرشان ریخت.
    مسلمان ها وحشیند چون وقتی ۳۰۰ نفر از زن و کودک آن ها با هواپیمای مسافربری مسافرت می کنند ،‌ از کنار موشک ما رد می شوند پس باید موشک ما مغز آن ها را متلاشی کند و به دریا بریزد.
    مسلمان ها وحشیند چون ما می گوییم.
    مسلمان ها وحشیند چون موجب عصبانیت ما می شوند.
    و به ما گفته اند که از ما عصبانی باش و از انی عصبانیت بمیر.
    این ها پاسخ من بود.
    اما قرآن کریم هم امثال تو (که معتقدم مسیحی هم نیستی) را این گونه توصیف کرده است:‌
    وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ [الأعراف : ۱۷۹]

    قرآن درباره مسیحیان واقعی می گوید:‌
    لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ [المائدة : ۸۲]

  3. سلام من تشکر می کنم از مدیران این سایت
    و باید به پیروان مذاهب بگم که کمی در مورد دین ها تحقیق کنند و ببینند کدام دین ها با گذشت زمان تغییر و تحریف یافته اند
    مطمئنا خواهند دید کدام دین برتر میباشد

  4. masih zamani masih ast ke shoma peyrovash bashid

  5. هی سید گوزو در این اشغالی ببند

    سید محمد رضا طباطبایی پاسخ در تاريخ آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۹ ب.ظ:

    حیف شما نیست که چنین کلمات زشتی را به زبان جاری می کنید. مگر من در مقاله ای که آورده ام چه توهینی به شما دوست گلم یا دین شما کرده ام؟! واقعا متاسفم.

  6. من میخواهم معلومات در دین مسیحی داشته باشم چی کنم

    سید محمد رضا طباطبایی پاسخ در تاريخ بهمن ۱م, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ:

    شما اهل کجایین؟ ایران یا خارج از کشور. اگر در ایران هستید بفرمایید تا کتاب هایی را به شما معرفی کنم.

  7. من می خواهم ماجرای پتروس ومسیح را بدانم لطفا به من کمک کنید .(ایرانی هستم)

    سید محمد رضا طباطبایی پاسخ در تاريخ اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۳۸ ق.ظ:

    شمعون صفا، فرزند حمون از اصحاب خاص و یکی از دوازده حواری حضرت عیسی(ع) و سرآمد آنان بود که به او «کیفاس » و یا«پطرس » نیز می گفتند. شمعون از آن رو که عموزاده حضرت مریم(ع) بود،از دوران کودکی مسیح، در کنار او و مادر باکرامتش ایستاد و سختی ها و مرارتهای دوران فشار بر مومنان رابه جان خرید و زندگی مخفی را با ایشان تجربه کرد.

    او در مقاطع مختلف، به عنوان سفیر، رسول و فرستاده عیسی(ع) به مناطق مختلف سفر می کرد و پیام توحید را به گوش ایشان می رساندو آنان را از بت پرستی و شرک بر حذر می داشت و در پاسخ به درخواست مردم، در ارائه دلیل بر صحت ادعای خود، آن قدرتی راکه مسیح پیامبر به اذن پروردگار به او ارزانی داشته بود، عیان می ساخت، لذا بیماران را شفا می داد و مردگان را زنده می کرد.
    وصی عیسی

    به هنگام غیبت عیسی(ع) و به امر خداوند، شمعون، جانشین و وصی مسیح پیامبر شد، پیامبر خاتم(ص) در این باره چنین می فرماید:«…هنگامی که اراده خدا بر غیبت عیسی قرار گرفت، به او وحی شد که: نور و حکمت الهی و دانش کتابش را به شمعون بن حمون صفا به ودیعه بگذار و او را جانشین خود بر مومنین قرار بده. عیسی نیزچنین کرد و شمعون همواره میان قومش، دستورات پروردگار را احیاو اجرا می ساخت و به تمام وظیفه عیسی در میان مردم عمل می کرد وبا کفار پیکار می نمود، هر که به او ایمان آورد و از وی اطاعت کرد، مومن، و هر آنکه به انکار او پرداخت و او را نافرمانی کرد، کافر گردید.» این انتصاب الهی که در روز ۱۸ ذی حجه انجام گرفت، نقطه عطف هدایت و رستگاری مومنان شد و رمز نجات و سعادت پس از غیبت مسیح، در گرو پیروی از شمعون بود. پیامبراسلام(ص) می فرماید: «پیروان شمعون با ولایت شمعون نجات یافتند و شمعون به وسیله عیسی رهایی یافت و عیسی نیز به واسطه خداوند رستگار شد.»

    حضرت امام محمد باقر(ع) نیز چنین می فرماید: «حضرت عیسی قبل از غیبت، به یاران خود چنین گفت: همانا شماپس از من به سه فرقه تقسیم خواهید شد، دو فرقه ای که به خداوندافترا می بندند، دوزخی و یک فرقه پیرو شمعون که بر پیمان باخدا راستگویند. در بهشت خواهند بود.»
    سربدار

    آن هنگام که وصایت شمعون به پایان آمد، پروردگار رسالت وپیامبری را به یحیی بن زکریا(ع) سپرد و شمعون نیز، خونین بال و سربدار، به سوی معبود عروج کرد. علی بن حسن مسعودی می نویسد:«پطرس را در شهر روسیه بکشتند و وارونه بر دار کردند.» امام باقر(ع) می فرماید: «در آن شبی که شمعون به قتل رسید، هر سنگی را که از زمین برمی داشتند، زیر آن خون می دیدند…»
    گام در گام گل

    فرزندان شمعون صفا، پس از درگذشت پدر، گام در گام او نهاده،راست قامت در پیروی و یاری از یحیی پیامبر(ص) تلاش کردند و پس از شهادت او، مقام وصایت را در خاندان خود احیا کردند، بدان گونه که یحیی(ع) پیش از شهادت و به فرموده خداوند، فرزندان شمعون را وصی خود ساخت و حواریون و یاران عیسی و دیگران را به پیروی از ایشان ترغیب کرد.

    نسل شمعون بن حمون در طول تاریخ، خوش درخشیدند و در مقاطع مختلف، ایمان خود را از تندبادهای تحریف و تهدید حفظ کردند وهمواره در گروه مومنان قرار داشتند.

    این گوهر افتخار، در گفتگوی صمیمی یکی از نوادگان شمعون صفابا حضرت علی(ع) هویداست; او در این دیدار که در نزدیکی منطقه «صفین » انجام گرفت; ضمن اعلام ارادات و پیروی، به حضرت چنین گفت: «..من از نسل شمعون هستم، او که برترین و دوست داشتنی ترین حواری نزد عیسی بود و مسیح پیامبر به او وصایت در سیره و کتاب و دانش و حکمتش را به او داد. پیوسته خاندان او برآیینش استوار بودند و کافر و گمراه نگشتند.»
    از تبار دو وصی

    حکایت دیدار فوق ، نکته زیبایی را به ذهن متبادر می سازد،تشابهی که در روایات اسلامی بین حضرت علی(ع) و شمعون صفا بیان شده است، آن گونه که هر دو وصی و جانشین دو پیامبر بزرگ بودند، این مهم در کلام پیامبر رحمت، حضرت محمد(ص) چنین ترسیم می شود: «شمعون وصی عیسی و علی وصیی » شمعون وصی عیسی است وعلی وصی من. «یاعلی! انت منی… کشمعون من عیسی » ای علی! تونسبت به من مانند شمعون نسبت به عیسی هستی.

    روح این تشابه در هنگام ظهور نواده امیرمومنان(ع) و شمعون صفاتجلی می یابد، آن زمان که عطر کلام گل نرگس، مهدی منتظر در کناردر خانه حق، کعبه ، پراکنده می گردد و این سخن از او به گوش می رسد که: «یا معشر الخلائق.. الا و من اراد ان ینظر الی عیسی و شمعون فها انا ذا عیسی و شمعون، الا و من اراد ان ینظر الی محمد وامیر المومنین(صلوات الله علیهما) فها انا ذا محمد(صلی الله علیه وآله) و امیرالمومنین(علیه السلام »)

    ای مردم!.. هر کس بخواهد عیسی و شمعون را بنگرد، همانا من عیسی و شمعون هستم ، هر کس که بخواهد محمد(ص) وامیرالمومنین(علیه السلام) را نظاره کند، همانا من محمد(ص) وامیرالمومنین(ع) هستم.

  8. این داستان رو خوندم و فقط گریه کردم. اما حیف که بی ثمر بود. خواهش میکنم اون کامنت بی ادبانه رو پاک کنید. ناراحت کننده است.
    التماس دعا

  9. سلام آقای سید محمد طباطبائی – خدا شمارا بیامرزد که من تشنه را سیراب کردین – خدا یارتان

  10. سلام سیدجون
    واقعا سایتت عالیه من که خیلی استفاده کردم.تحقیقی دارم میکنم درباره /اخلاق مسیح ع دراناجیل/ میتونی کمکم کنی؟
    علی یارت

    سید محمد رضا طباطبایی پاسخ در تاريخ تیر ۱۰م, ۱۳۸۹ ۹:۰۰ ب.ظ:

    در این زمینه کتاب های بسیاری است . شما می توانید از کتاب اقتدا به مسیح و همچنین کتاب تشبه به مسیح اثر توماس . ا . کمپیس یکی از عرفای برجسته مسیحی که به فارسی نیز ترجمه شده و توسط انتشارات به ترتیب طرح نو و هرمس چاپ شده استفاده کنید.

  11. باسلام
    آقا سید سایت بسیار خوبی دارید ومطالب ،هم عالیه .همیشه دلم میخواست اطلاعات بیشتری در باره مسیحیت بدونم .اونم موثق .وبلاگ من در باره ی یهود وصهیونیسته خوشحال میشم به وبم سر بزنید. ضمناً با افتخار سایت شما را لینک کردم .

  12. سلام
    سایت بسیار خوبی دارید .همیشه دلم میخواست یه منبع مطمئن برای آشنایی با مسیحیت داشته باشم که پیدا کردم .خوشحال می شم به وب من سری بزنید واظهار نظر کنید .موضوعش یهود وصهیونیزمه .ضماً سایت شمابا افتخار لینک شد.

  13. سلام
    راستش من در مورد طرفداران مسیح خیلی مثبت فکر میکردم !
    اما با این همه توهین که شما به مسلمانان کردید فهمیدم که اشتباه فکر میکردم!
    به نظر من شما حق توهین به هیچ کس وهیچ دینی را ندارید.
    از هردست بدی ازهمون دست می گیری!
    موفق و پیروز باشید

  14. عیسی مسیح کیست؟
    یَهُوَه چه وظیفه ای به عیسی مسیح واگذار کرد؟
    عیسی مسیح پیش از آنکه بصورت انسان متولّد شود کجا زندگی می‌کرد؟
    عیسی مسیح چه شخصیتی داشت؟
    بسیاری در دنیا برای خود شهرتی کسب کرده‌اند. شهرت برخی به شهر یا کشورشان محدود می‌شود و برخی از معروفیت جهانی برخوردارند. شاید شما هم نام بعضی از آنان را بدانید. اما دانستن نام یک شخص به این معنی نیست که او را میشناسیم و با گذشتۀ او و جزئیات شخصیت وی آشنا هستیم.
    عیسی مسیح ۲۰۰۰ سال پیش می زیست. با اینحال، بسیاری از مردم جهان نام او را شنیده اند و تا حدّی او را میشناسند. ولی کسانی که حقیقتاً با شخصیت او آشنا هستند اندکند. بعضی از مردم گمان میکنند که او تنها انسانی دلسوز و مهربان بود. برخی او را فقط یک پیامبر می‌دانند و گروهی دیگر او را خدای خود می‌شمارند و پرستشش میکنند.
    شناخت عیسی اهمیت بسیار دارد. در کتاب مقدّس آمده است که انسان زمانی به حیات جاودان دست می یابد که خدای واحدِ حقیقی و فرستادۀ او عیسی مسیح را بشناسد. (یوحنّا ۱۷:۳) آری، شناخت یَهُوَه و عیسی مسیح راه دستیابی به زندگی جاودانی در بهشت روی زمین است. (یوحنّا ۱۴:۶) عیسی راه زندگی و اینکه چگونه باید با دیگران رفتار کنیم را به ما می آموزد. (یوحنّا ۱۳:۳۴، ۳۵) در فصل اوّل این کتاب مختصری به آنچه کتاب مقدّس در مورد خدا گفته است پرداختیم. در این فصل به آنچه در مورد عیسی می‌گوید خواهیم پرداخت.
    مسیح موعود
    در کتاب مقدّس لقب «مسیح» به معنی «مسح‌شده» است. «مسیح» به زبان عبری و «کَرِستُس» به زبان یونانی یعنی کسی که از طرف خداوند برای منظور خاصّی انتخاب شود. قرنها پیش از تولّد عیسی، یَهُوَه در کتاب مقدّس وعده داد که مسیح را به منظور نجات بشر خواهد فرستاد. پیش از تولّد عیسی، بسیاری چشم انتظار ظهور مسیح بودند. در فصلهای بعدی این کتاب به نقش پر اهمیت مسیح برای تحقق یافتن وعده های خداوند اشاره خواهیم کرد. همچنین خواهیم دید که در حال حاضر عیسی چه برکاتی نصیب ما انسانها می‌سازد.
    در قرن اوّل مسیحی، شاگردان عیسای ناصری تردیدی نداشتند که او همان مسیح یعنی نجات دهنده ای است که پیامبران یَهُوَه پیشگویی کرده بودند. (یوحنّا ۱:۴۲) یکی از آنها به نام شمعون پطرس به عیسی گفت: «تویی مسیح.» (متّی ۱۶:۱۶) چرا شاگردان عیسی تا این حد مطمئن بودند که او مسیح موعود است و ما چگونه می‌توانیم از این امر اطمینان داشته باشیم؟
    پیامبران خدا که پیش از عیسی می زیستند نشانه‌هایی را برای شناسایی مسیح شرح داده بودند. این نشانه ها کمکی بود تا مردم مسیح یعنی نجات‌دهندۀ موعود را شناسایی کنند. برای روشن شدن این موضوع مثالی میزنیم. تصوّر کنید میخواهید به استقبال کسی در ایستگاه قطار بروید. کسی که تا بحال ندیده اید. بدون شک دانستن بعضی از مشخصات او به شما کمک خواهد کرد تا او را شناسایی کنید. به همین شکل یَهُوَه از طریق پیامبران خود در کتاب مقدّس کارها و رویدادهای زندگی مسیح را با ذکر جزئیات توصیف کرده است. تحقق یافتن این پیشگوییهای متعدد، شناسایی مسیح را برای با ایمانان ممکن میسازد.
    در ادامه به دو نمونه از آنها اشاره می‌کنیم. اوّل آنکه هفتصد سال پیش از تولّد عیسی، میکاه ، پیامبر یَهُوَه پیشگویی کرده بود که مسیح موعود در بیت لَحَم، شهر کوچکی در سرزمین یهودا، متولّد خواهد شد. (میکاه ۵:۲) عیسی در همین شهر متولّد شد. (متّی ۲:۱، ۳-۹) دوّمین نمونه آن است که قرنها پیش از ظهور مسیح، در پیشگویی دانیال ۹:۲۵ میخوانیم که زمان ظهور مسیح سال ۲۹ م. خواهد بود. تحقق چنین پیشگوییهایی ثابت می‌کند که عیسی همان مسیح موعود است.
    گواه دیگری که برای مسیح بودن عیسی وجود دارد مربوط به رویدادی است که در پایان سال ۲۹ م. رخ داد. در آن سال عیسی نزد یحیای تعمید دهنده رفت تا بدست او در رود اردن تعمید بگیرد. یَهُوَه به یحیی نشانه ای داد. او گفت آنکس که روح خدا در هنگام تعمید بر او فرود آمد، بدان که او همان مسیح موعود است. یحیی با چشم خود دید که در هنگام تعمید عیسی روح خدا بر او قرار گرفت و آوای خدا را نیز شنید که عیسی را پسر خود خواند. (یوحنّا ۱:۳۲-۳۴) در کتاب مقدّس آمده است: «اما عیسی چون تعمید یافت، فوراً از آب برآمد که در ساعت آسمان بر وی گشاده شد و روح خدا را دید که مثل کبوتری نزول کرده، بر وی می آید. آنگاه خطابی از آسمان در رسید که (این است پسر حبیب من که از او خوشنودم.) » (متّی ۳:۱۶، ۱۷) از هنگامی که روح خدا یعنی نیروی فعال او بر عیسی ریخته شد، او مسیح خدا شد؛ یعنی از طرف خدا انتخاب شد تا در آینده پادشاهی و رهبری را بر عهده گیرد. – اِشَعْیا ۵۵:۴.
    تحقق یافتن پیشگویی کتاب مقدّس و اینکه یَهُوَه عیسی را منتخب خود خواند به روشنی ثابت می‌کند که عیسی همان مسیح است. اما کتاب مقدّس به دو پرسش مهم دیگر نیز دربارۀ عیسی مسیح پاسخ می‌گوید: اوّل آنکه خلقت عیسی به چه صورت بوده است و دوّم آنکه او چه شخصیتی داشت؟
    خلقت عیسی به چه صورت بود؟
    در کتاب مقدّس آمده است که عیسی پیش از آنکه بصورت انسان متولّد شود بصورت فرشته نزد خدا در آسمان زندگی می‌کرد و به او بسیار نزدیک بود. میکاه در همان آیه ای که محل تولّد مسیح یعنی بیت لَحَم را پیشگویی کرد نوشت که مسیح از زمانهای بسیار دور هستی داشته است. (میکاه ۵:۲) عیسی خود نیز بارها اشاره کرد پیش از آنکه بصورت انسان متولّد شود در آسمان زندگی می‌کرده است. – یوحنّا ۳:۱۳؛ ۶:۳۸، ۶۲؛ ۱۷:۴، ۵.
    عیسی عزیزترین پسر یَهُوَه است زیرا به نوشتۀ کتاب مقدس او نخستین موجودی بود که یَهُوَه خلق کرد. (کُولُسیان ۱:۱۵)* همچنین تنها او در کتاب مقدّس (پسریگانۀ خدا) نامیده شده است. (یوحنّا ۳:۱۶) زیرا یَهُوَه مستقیماً او را خلق نمود و تنها مخلوقی است که یَهُوَه در آفرینش موجودات دیگر از او استفاده کرد. (کُولُسیان ۱:۱۶) علاوه بر این، یَهُوَه پیامها و فرمانهای خویش را از طریق او به فرشتگان دیگر و انسانها میرسانید. به همین سبب عنوان دیگری که کتاب مقدّس به عیسی مسیح می‌دهد «کلمه» است. – یوحنّا ۱:۱۴.
    برخی معتقدند که عیسی با خدا برابر است. این اعتقاد بر خلاف کتاب مقدّس است. همانطور که پیش از این گفتیم یَهُوَه خالق عیساست. پس زندگی عیسی نیز مانند هر مخلوق دیگری که یَهُوَه خلق کرده زمانی آغاز شده است. فقط خداست که آغازی ندارد و همیشه بوده و هست و خواهد بود. (مزمور ۹۰:۲) آیا ممکن است که خالق و مخلوق یکی باشند؟ قطعاً خیر. عیسی نیز هیچگاه ادعای برابری با خدا نکرد و همیشه یَهُوَه را بسیار والاتر و برتر از خود می شمرد. در کتاب مقدّس با صراحت بر این موضوع تأکید شده است. (یوحنّا ۱۴:۲۸؛ ۱ قُرِنتیان ۱۱:۳) آری یَهُوَه، «قادر مطلق» و خدای متعال است و همتایی ندارد. پیدایش ۱۷:۱.*
    عیسی میلیاردها سال، پیش از آفرینش زمین و ستارگان نزد یَهُوَه پروردگار عالَم در آسمان بسر برده بود و در طی این مدت طولانی پیوند و وابستگی ناگسستنی بین او و یَهُوَه پدید آمد. (یوحنّا ۳:۳۵؛ ۱۴:۳۱) به همین خاطر، شخصیت او بخوبی منعکس کنندۀ شخصیت یَهُوَه است و کتاب مقدّس او را صورت و مظهر خدای نادیدنی می نامد. (کُولُسیان ۱:۱۵) آری، همانطور که انسان از بسیاری جهات شبیه پدرش است، این پسر آسمانی نیز خصوصیات و شخصیت پدرش را منعکس می‌کند.
    پسر یگانۀ یَهُوَه با کمال میل آسمانرا ترک گفت و بصورت انسان متولّد شد. ولی شاید از خود بپرسید که چگونه ممکن است یک فرشته به صورت انسان تولّد یابد؟ یَهُوَه برای انجام اینکار دست به معجزه زد. او کاری کرد که زندگی نخست زاده اش به رحم دوشیزه‌ای یهودی به نام مریم منتقل شود. به این ترتیب عیسی به دنیا آمد. او پدری انسانی نداشت و از هر جهت کامل بود. – لوقا ۱:۳۰-۳۵.
    عیسی چه شخصیتی داشت؟
    کارها و تعالیم عیسی در طول زندگی اش بر روی زمین ، ما را با شخصیت او آشنا میسازد. در واقع شناخت شخصیت عیسی به معنی شناخت شخصیت یَهُوَه است. زیرا عیسی آینۀ تمام نمای شخصیت پدر آسمانی خود یَهُوَه، بود. او خود خطاب به یکی از شاگردانش گفت: «کسی که مرا دید، پدر را دیده است.» (یوحنّا ۱۴:۹) در چهار انجیل یعنی انجیل متّی، انجیل مرقس، انجیل لوقا و انجیل یوحنّا سرگذشت زندگی ، فعالیت ها و خصوصیات اخلاقی عیسی مسیح ذکر شده است.
    عیسی معلّم و استادی بزرگ بود. (یوحنّا ۱:۲۹؛ ۱۳:۱۳) پیام او در درجۀ اوّل، رساندن مژدۀ «ملکوت» خدا به مردم بود. این ملکوت، حکومتی است پادشاهی در آسمان که بر سراسر زمین حکمرانی خواهد کرد و انسانهای مطیع را غرق نعمت خواهد ساخت. (متّی ۴:۲۳) عیسی خود میگفت آنچه تعلیم می‌دهد از خود او نیست بلکه از طرف خداست که او را فرستاده است. (یوحنّا ۷:۱۶) او می‌دانست پدرش مایل است انسانها پیام شادی بخش ملکوت را بشنوند. در فصل هشتم در مورد ملکوت یَهُوَه و دست‌آوردهای آن بیشتر خواهیم آموخت.
    عیسی در شهرها و دهکده ها، در کوچه و بازار و در خانه ها به مردم راه زندگی و خداشناسی را می آموخت. او انتظار نداشت مردم نزد او بروند بلکه خود پیشقدم می‌شد و نزد آنها می‌رفت. (مَرقُس ۶:۵۶؛ لوقا ۱۹:۵، ۶) چرا عیسی وقت و نیروی خود را صرف گفتگو با مردم و آموزش آنها می‌کرد؟ زیرا این خواست خدا بود که عیسی چنین کند و او همواره خواست پدرش را به انجام می رساند. (یوحنّا ۸:۲۸، ۲۹) علاوه بر این، مهر و علاقۀ عمیق عیسی به مردم موجب می‌شد با میل و رغبت به آنها آموزش دهد. او دلش به حال مردم می‌سوخت زیرا مراجع دینی بجای آنکه حقیقت امر را در مورد خدا و اهداف او به آنها بیاموزند، گیج و سردرگم رهایشان کرده بودند. (متّی ۹:۳۵، ۳۶) مردم تشنۀ کلام خدا بودند و عیسی این را بخوبی می‌دانست.
    عیسی فروتن و دلسوز و مهربان بود. مردم مهر و محبّت او را نسبت به خود احساس می‌کردند. به همین خاطر، با رضایت پیش او میرفتند و از او یاری میخواستند. حتی کودکان بسوی او میرفتند. (مَرقُس ۱۰:۱۳-۱۶) عیسی همه را به یک چشم می نگریست و از بی عدالتی و ستم بیزار بود. (متّی ۲۱:۱۲، ۱۳) او به زنان احترام میگذاشت با اینکه در آن زمان حرمت چندانی برای آنان قائل نبودند. (یوحنّا ۴:۹، ۲۷) فروتنی و تواضع عیسی ظاهری و نمایشی نبود بلکه باطنی و حقیقی بود. او حاضر بود برای خدمت به دیگران حتی به کارهایی که حقیر شمرده می‌شد دست بزند. یک نمونۀ آن موقعی بود که پای شاگردانش را شست، کاری که در واقع خدمتکاری ساده باید انجام میداد.
    عیسی نیازها و درد مردم را می دید و حس می‌کرد. بخصوص وقتی چشمش به فردی رنجور و بیمار می افتاد به قدرت یَهُوَه، معجزه می‌کرد و بیمار را شفا میداد. (متّی ۱۴:۱۴) یکبار مردی جذامی نزد او آمد و گفت: «اگر بخواهی، میتوانی مرا طاهر سازی.» عیسی که می‌دانست آن مرد چه درد و رنجی میکشد با دلسوزی دست بر شانۀ او گذاشت و گفت: «میخواهم. طاهر شو.» و مرد جذامی فوراً بهبود یافت. (مَرقُس ۱:۴۰-۴۲) آیا می‌توانید احساس این مرد رنج کشیده را در مقابل مهربانی و کمک عیسی تصوّر کنید؟
    وفادار تا پای مرگ
    عیسی نمونۀ کامل وفاداری به یَهُوَه بود. او با وجود هر گونه مخالفت و سختی همیشه خواست یَهُوَه پدرش را به انجام می‌رساند و از او اطاعت می‌کرد. عیسی قاطعانه در مقابل وسوسه های شیطان مقاومت کرد و در هر شرایطی وفاداری اش را به پدر آسمانی اش حفظ کرد. (متّی ۴:۱-۱۱) حتی در ابتدا افراد خانواده اش به او ایمان نیاوردند و می پنداشتند که عقلش را از دست داده است. (مَرقُس ۳:۲۱) اما عیسی همچنان پایدار و استوار باقی ماند و دست از خدمت به یَهُوَه برنداشت. در مقابل توهین و بدرفتاری، متانت و آرامش خود را حفظ می‌کرد و هیچگاه در صدد انتقامجویی برنمی آمد. – ۱ پِطْرُس ۲:۲۱-۲۳.
    عیسی در آخرین روز زندگی اش بر روی زمین، به گواهی عده ای شاهد دروغگو دستگیر شد و نزد گروهی قاضی بدخواه و فاسد برده شد. او را محکوم کردند و مضحکۀ مشتی اوباش ساختند. سربازان شکنجه و آزارش دادند و سرانجام دست و پایش را به چوبۀ اعدام میخ کردند. او لحظه ای پیش از آنکه جان بسپارد فرید برآورد: «تمام شد!» (یوحنّا ۱۹:۳۰) آری ، عیسی تا پای مرگ وفادار باقی ماند. دشمنانش او را با بیرحمی زجرکش کردند اما این همه را تا آخرین نفس تحمّل کرد. (فیلِپّیان ۲:۸) سه روز پس از مرگش، یَهُوَه او را دوباره بصورت فرشته زنده کرد. (۱ پِطْرُس ۳:۱۸) چند هفته بعد به آسمان برگشت، و بر «دست راست خدا» نشست و منتظر ماند تا یَهُوَه او را بر تخت پادشاهی بنشاند. – عبرانیان ۱۰:۱۲، ۱۳.
    وفاداری عیسی تا پای مرگ، راه رسیدن به زندگی جاودان در بهشت روی زمین را برای ما هموار ساخت. ارادۀ یَهُوَه از ابتدا این بود که بشر تا ابد در بهشت زندگی کند. چگونه مرگ عیسی چنین نعمت بزرگی را ممکن ساخت؟

    سید محمد رضا طباطبایی پاسخ در تاريخ تیر ۳۱م, ۱۳۸۹ ۸:۳۱ ب.ظ:

    دوست گلم
    در مورد این که عیسی علیه السلام همان مسیح است ، ما هم با شما هم راییم . اما این که مسیح قبل از تولد فرشته ای بوده است و پسر خداست و به صلیب کشیده شد و دست راست خدا نشسته است ، برای ما قابل قبول نیست که برخی از این موارد را در مقالات مختلفی قبلا مطرح کرده ایم . ر.ک : http://www.pedar.net/265.html

  15. سلام
    سایت بسیار خوبی دارید
    به وبلاگ من هم سر بزنید مطالب بسیار مهمی نوشتم.

نظرات خوب شما بر چشمان ما جاي دارد

:smile: :grin: :sad: :eek: :shock: :???: :cool: :lol: :mad: :razz: :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: ;-) :!: :?: :idea: :arrow: :neutral: :mrgreen: