اسلام آخرین منزلگاه
خرداد ۱۵, ۱۳۸۹ ۴ Commentsزمانی که اسلام را شناختم؛ دانستم که “آخرین منزلگاه” است.
به نام خداوند بخشنده مهربان
اغلب، زمانی که مردم از من می پرسند؛ “چطور مسلمان شدم ؟”، یک نفس عمیق می کشم و سعی می کنم یک “جواب کوتاه ” به آنها بدهم. فکر نمی کنم که اسلام چیزی باشد که به طور ناگهانی به سراغم آمده است، حتی تصور می کنم که در آن زمان، آن را مثل دوست داشتن احساس می کردم، با این وجود؛ چیزی بود که به تدریج و از طریق تجربیات مختلف ام به سمت اش هدایت شده بودم.
به خاطر نوشتن این متن، امیدوارم کسانی که ممکن است این متن را بخوانند، با بعضی مسایل آشنا شده و تشویق به یادگیری بیشتر در رابطه با اسلام حقیقی شوند.
در سال ۱۹۷۸ میلادی، در استرالیا به دنیا آمدم. غسل تعمید داده شده و به عنوان یک “مسیحی “بزرگ شدم. به عنوان یک کودک مشتاق بودم که در کلیسا حضور پیدا کنم و در کلاس های روز یکشنبه شرکت کنم. اگر چه هنوز می توانم آن اشتیاق را به خاطر بیاورم، اما چیز زیادتری در رابطه با آن را در یاد ندارم. شاید، آن خاطره ای از بهترین لباس هایم از میان همه لباس هایی باشد که تهیه کرده بودم، شاید دیدن بچه های دیگر، شاید داستان ها، یا شاید هم همان چیزی باشد که می توانستم درباره ناهار معروف روز یکشنبه مادر بزرگم زمانی که به خانه اش می رفتم، باشد. خانواده ام در رابطه با مذهب چندان سخت گیر نبودند. هرگز خارج از آنچه که در کلیسا در رابطه با کتاب مقدس با آن آشنا می شدم، چیزی را نخوانده بودم . هرگز قبل از خوردن غذا دعای شکر گذاری را به جا نیاورده بودم. ساده تر بگویم؛ تصور دقیقی در رابطه با منشاء اصلی دین در زندگی مان نداشتم .
می توانم خاطره حضورم با خانواده را در کلیسا به یاد آورم و زمانی را که بزرگتر شدم؛ می توانم زمانی را به خاطر بیاورم که سایر اعضای خانواده ام تمایل نداشتند تا با من به کلیسا بیایند، و به این شکل کفرم را در می آوردند. بنابراین چند سال گذشته را به تنهایی در کلیسا حضور می یافتم.
در آن زمان که در مدرسه ابتدایی ” تعالیم مذهبی ” حضور داشتم، کلاسی داشتیم که به صورت هفتگی برگزار می شد. نسخه ای از کتاب مقدس را به ما می دادند و ارزش های واقعی مسیحیت را می آموختیم؛ اگر چه، در آن زمان تمایلی به تصدیق آن نداشتم. از این گذشته، تنها مشتاق بودم که در آن کلاس ها حضور داشته باشم! چیزهای جالبی برای یادگیری در رابطه با آن مسایل وجود داشت، چیزهایی که معتقد بودم که حل کردن شان بسیار اهمیت داشتند، هر چند که چیزی در رابطه با آنها نمی دانستم .
در سال های تحصیلی دبیرستان ام مثل همه دختران دبیرستانی رفتار می کردم. هیچ جور کلاس مذهبی ای در آنجا نداشتیم و حدس می زنم که از دست دادن بعضی از جایگاه های اجتماعی ام در آن زمان به این خاطر بود که شروع به مطالعه کتاب مقدس نمودم. در آّن زمان،” به خاطر علاقه” شخصی ام به مطالعه پرداختم. معتقد بودم که خدا وجود دارد، اما؛ نه به آّن شکلی که غالبا در کلیسا توصیف می شد. همچنین در قضیه تثلیث، امیدوار بودم؛ شاید زمانی که بزرگتر شدم چیزهایی را که در زندگی ام وجود داشتند، درک کنم. چیزهای زیادی بودند که مرا به اشتباه می انداختند، از این رو؛ در زندگی ام اوقات “مذهبی” ای وجود داشت که تمایل داشتم تا با خواندن کتاب مقدس، بیشتر از آن چیزی که برایم قابل درک بود، بدانم . هم صحبتی ام با دختری مسیحی را در کلاس ریاضی به خاطر می آورم. تصور می کنم، یکی از دلایلی که من در ریاضیات پیش رفتم، وجود او بود. با این که بسیاری از توضیحات را نمی توانستم درک کنم، در مورد چیزهایی که نمی فهمیدم؛ از او می پرسیدم. ۱۰۰ درصد به مسیحیت اعتقاد داشتم. درست زمانی که دیگران به قدر کافی منطقی به نظر نمی رسیدند. نمی توانم بگویم؛ که همیشه با بسیاری از جنبه های فرهنگی استرالیا در زندگی ام موافق بودم. برای مثال؛ در رابطه با نوشیدن مشروبات الکلی یا داشتن چندین دوست پسر به طور هم زمان، این موارد را درک نمی کردم. همواره احساس می کردم که تحت فشار بسیاری زیادی قرار دارم و گاهی اوقات، در افکارم آنها را به عنوان “رشد فزاینده” در نظر می گرفتم، چرا که در آن فرهنگ به معنای “ترقی” بود. در اغلب موارد، خانواده ام کم و بیش به سفرهای خارجی می رفتند و من همیشه فکر می کردم که ممکن است از طریق سفر قادر به یافتن کشوری شوم که بتواند مرا به زندگی آرامی سوق دهد و احساس فشار و تنگنا برای کارهایم در آنجا وجود نداشته باشد .بعد از گذشت ۳ هفته هم صحبتی با دانش آموزی ژاپنی، مصمم شدم که برای دوره تبادلی طولانی تری مجددا به ژاپن بروم. در سال آخر دبیرستان، برای حضور در دبیرستانی در ژاپن برای سال آینده پذیرفته شدم. قبل از اینکه استرالیا را برای گذراندن یک سفر یک ساله ترک کنم، یکی از مراحل مذهبی ام را گذراندم. اغلب سعی می کردم این مراحل را به دور از چشم والدین ام پیگیری کنم. بخاطر برخی دلایل فکر می کردم که آنها در رابطه با مطالعه کتاب مقدس به من خواهند خندید. شب قبل از رفتن ام به ژاپن، اگر چه چمدان ام را بسته بودم، اما منتظر ماندم تا والدین ام به خواب بروند، سپس توانستم به سراغ کتاب مقدس رفته و آن را نیز بسته بندی کنم. نمی خواستم والدین ام بفهمند که آن را با خودم می برم. قبل از آنکه سال تحصیلی ام در ژاپن به پایان برسد، به هر وسیله ای بیشترین لذت را در زندگی ام تجربه می کردم. اما مشکلات یکی پس از دیگری به سراغم آمدند، در آن زمان، شرایط سخت شد. زمانی که به آنجا رفتم، ۱۷ ساله بودم و در آن سال درس های ارزشمند زیادی را آموختم. یکی از آنها این بود ” همیشه مسائل به آن شکلی نیستند که به نظر می رسند.” در یک مرحله احساس کردم، مثل این است که همه چیز را از دست داده ام؛ دوستان مدرسه ای ژاپنی ام (همیشه دوستانم برایم بسیار اهمیت داشتند حتی در استرالیا )، بستگان ژاپنی ام،… سپس شماره تلفنی که ماه ها قبل، از استرالیا به من زده شده بود، را پیدا کردم.”همه چیز را از دست داده بودم” . _ از جمله خوابی را که در همین چند سال اخیر دیده بودم. شبی که شماره تلفن را پیدا کردم ، متوجه کتاب مقدس شدم . فکر کردم، که شاید بتوانم کمی آرامش ام را در آن بیابم، و می دانستم که این چنین نیست. چرا که خدا؛ حقیقت هر چیزی را که هر کسی انجام می دهد، هر چقدر هم که بر اساس شایعات بی اساس و دروغ باشد؛ می داند و می تواند آن را تغییر دهد. همیشه باور داشتم، که سختی های روزگار برای این به ما داده نشده اند که “ما را متوقف کنند”؛ بلکه برای کمک به رشد ما بودند. با توجه به این موضوع، تصمیم گرفتم تا برای تمام سال، و به نحوی برای توقف شایعات مسخره سعی کنم تا در ژاپن باقی بمانم. الحمد الله، قادر به انجام این کار بودم .
از آن سال به بعد، متوجه شدم که نه تنها هر فرهنگی متفاوت با دیگری است، بلکه همچنین آنها نقاط مثبت و نقاط منفی هم دارند. متوجه شدم که آن فرهنگ، چیزی نبود که من در جستجوی آن بودم …با اینکه چیز دیگری بود.
در مدرسه ای که پر از دختران بودایی ژاپنی بود، حضور یافتم. هر هفته، گردهمایی ای داشتیم که در آنجا عبادت می کردیم، آواز می خواندیم و به صحبتهای طولانی مدیر مدرسه که برای ما ایراد می کرد؛ گوش می دادیم. در ابتدا، حضور در این گردهمایی برایم راحت نبود. یک نسخه از کتاب سرود را همراه با تسبیح هایی که در هنگام دعاکردن تان در دست می گیرید،داشتیم. در آغاز، سعی کردم که با آنها بیرون بروم، اما بعد ها تصمیم گرفتم کارهایی را که دیگران قصد داشتند انجام دهند، من به آنها نپردازم. زمانی که دعا می کردم، همان خدایی را که همیشه عبادت می کردم، می پرستیدم. _ تنها و تنها خدا را می پرستیدم. نمی توانم بگویم که واقعا بودیسم را می فهمیدم. هر وقت سعی می کردم تا اطلاعات بیشتری پیدا کنم، در نهایت به مرگ منتهی می شد. حتی از مردی ژاپنی که انگلیسی تدریس می کرد، کمک خواستم. او که غالبا به آمریکا رفت و آمد می کرد، گفت: که در ژاپن بودایی است و در آمریکا مسیحی است . موارد بسیاری در رابطه با بودا وجود داشتند که برایم جالب بودند؛ اما، آنها چیزهایی نبودند که من بتوانم به عنوان مذهب تلقی شان کنم. در بسیاری از روشها، چیزهایی را از مذاهب و فلسفه های معنوی خارجی ای که دوست داشتم، منتخب می کردم و آنچه را که شامل “مذهب خود” ام می شد، می پذیرفتم. زمانی که به استرالیا بازگشتم، نقل قول های فیلسوفانه ای را که در دبیرستان نقل می شدند، جمع آوری نمودم. و چیزهایی را که درباره پیشگویی الهی و فرشتگان بود، را خواندم و به اعتقاداتی؛ که هنوز هم از گذشته در رابطه با مسیحیت در احساس ام بامن همراه بود، پرداختم. حس می کردم؛ مثل این است که مستمرا در جستجوی حقیقت بوده ام. زمانی که از ژاپن به استرالیا بازگشتم، دختری را که با او به دبیرستان می رفتم و با هم بزرگ شده بودیم، را دیدم. او کسی بود که من همواره به عنوان یک دوست خوب انتخاب می کردم، اما در “گروه دوستان ام “که در کلاس یا ناهار خوری مدرسه با من بودند، نبود. چیزی در مورد برخی از افراد گروه از زمانی که برگشته بودم، نه شنیده بودم و نه کسی را دیده بودم. متوجه شدم که آن دختر با من نقاط مشترک بسیاری دارد، در رابطه با آن چه که من از ابتدا به آن فکر می کردم؛ شاید به این خاطر که در ژاپن بسیار تغییر کرده بودم. یا شاید به این خاطر، که آموخته بودم چگونه “مورد پذیرش اجتماع” و مردمی که مهم نبودند، باشم. چرا که قضاوت مردم همواره از لحاظ اخلاقی صحیح نیست. واقعا کسانی که دوست ام بودند و یا کسانی هم که نبودند، برایم اهمیتی نداشتند؛ اما چیزی که برایم اهمیت داشت، حقایقی بود که به خودم یاد می داد تا از تغییر رفتار نامتناسب با افراد دیگر امتناع ورزم. احساس می کردم؛ مثل این است که چیزی را که در گذشته گم کرده بودم، همان چیزی که قبلا برایم مهم بود و در نظر گرفته بودم، پیدا کرده ام.
دختری که من اخیرا با او دوست شده ام، مسلمان بود. چیزی که در آن زمان به فکرم نمی رسید. یک شب که به رستوران مک دونالد رفته بودیم، به تعارف پیشنهاد “میهمان شدن برای قهوه بعدی” را دادم و شروع به صحبت در رابطه با دین کردم. عمدتا؛ در رابطه با آن که به خدا اعتقاد داشتیم، صحبت می کردیم . بیشتر در مورد یک سئوال از من می پرسید، در مورد اینکه؛ چه نظری در مورد “بودن” خدا داشتم. از بحث لذت می بردم و به نحوی احساس می کردم که ممکن است، چیزهایی را که با او در رابطه با آن صحبت می کردم؛” مذهب خود” ام باشد. زمانی که به خانه بازگشتیم؛ او، چهل حدیث قدسی را آورد و آنها را برای خودش خواند. او بعضی از آنها را هم برای من می خواند، که البته علاقه مند بودم. خواستم تا کتاب اش را از او قرض بگیرم و بنشینم و همه آنها را بخوانم. همین کار را انجام دادم. مطالعه برخی از قسمتهای کتاب ترسناک بود. مثلا چیزهایی را که می توانستم از طریق گزارش های خبری تلویزیون و کتاب هایی مثل ” شاهزاده” [۱] و “بدون دخترم هرگز” [۲] دریافت کنم. مطمئنا، فکر می کنم احادیث تنها بخش مثبت آن بودند، اما،همچنین بخش منفی هم وجود داشت.
از آنجا که برای شروع نیمسال تحصیلی به دانشگاه ام بازمی گشتم و واقعا نمی توانستم هیچ کدام از کتاب هارا از دوستم بگیرم؛ بنابر این، شروع به جستجو در اینترنت نمودم. به زودی با برخی از مسلمانان از طریق اینترنت ” آشنا” شدم، و با این که آنها “حقیقت” را در رابطه با اسلام به من نمی گفتند، اما آنها را نیز جزو دوستانم می دانستم. فکر می کردم که آنها تنها بخش های مثبت را به من خواهند گفت. برخی از پرسش هایم را از آنها جویا شدم ، و ماشاءالله آنها کمک بزرگی به من نمودند . هنوز پرسشی را که از مردی مسلمان در رابطه با اعتقاد داشتن به فرشتگان پرسیدم را به خاطر می آورم. فرشتگان بخشی از “مذهب خاص خود” ام بودند و من بدون تردید، باور نمی کردم که آن مرد مسلمان هم اعتراف کند که به وجود فرشتگان باور دارد !! درک محدود و نا آگاهانه ام از یک مرد مسلمان، این بود که همسرش را مورد ضرب و شتم قرار می دهد، فرزندان دخترش را می کشد و در اوقات فراغت اش به اعمال تروریستی می پردازد. فکر می کردم؛ که احتمالا این نوع از افراد نمی توانستند اعتقادی به فرشتگان داشته باشند. بنابر این؛ زمانی که او گفت: “البته که به فرشتگان اعتقاد دارم”، تعجب کردم. از آن پس، علاقه مند بودم که بدانم مسلمانان به چه چیزهای دیگری اعتقاد دارند.
اغلب، فکر می کردم که ادامه دادن به مطالعه مقدماتی ام در رابطه با اسلام از طریق اینترنت، برای اثبات آن، کار اشتباهی است. همواره “بخش منفی” آن را در نظر داشتم. هیچ کس نمی توانست تا این حد، نسبت به اسلام دیدگاه منفی داشته باشد. مگر اینکه، هیچ دلیلی برای شان وجود نداشته باشد. همواره دیدگاهی منفی و غیر منطقی، به هر بخشی از دین که آن را مطالعه کرده بودم، داشتم ؛ آیا به این خاطر در رابطه با اسلام با مشکل مواجه بودم؟ سایت گفتگوی اسلامی ای را به خاطر می آوردم که برای اولین بار پیدا کردم و امیدوار بودم که کم و بیش در آن متوقف شدن برداشت مردان در رابطه با آنچه که در مورد زنان می گفتند، را ببینم. امیدوار بودم، آنها چنین نظری نداشته باشند. امیدوار بودم، تاسفی را که “برای یک دختر مسلمان” همیشه احساس می کردم، وجود نداشته باشد. تعجب ام از دختران شادی بود که در اتاق های گفتگو می دیدم، و نظراتی را که به آنها اجازه داده بودند تا بیان کنند. دختران مسلمانی که بیش از من احساس آزادی می کردند. یادگیری ام در رابطه با اسلام از طریق اینترنت ادامه یافت. از طریق اتاق گفتگو با تعداد زیادی از مردم آشنا شدم. بیشترین چیزی را که آموختم، ترس بیشتر بود. به هیچ کدام از دوستانم نگفتم که در رابطه با اسلام مطالعه کرده ام، نه حتی به بهترین دوست ام. در ابتدا، به این خاطر که نمی خواستم آنها تنها “قسمت های مثبت” موضوع را به من بگویند، و بعد هم؛ اینکه حتی در زمانی که متوجه شدم که چیزی در رابطه با بخش های منفی پیدا نخواهم کرد، نمی خواستم آنها را مجبور کنم که درباره رجعت ام به دین اسلام امیدوارم شوند. می خواستم این”تصمیم” اولین چیزی باشد که من خودم به آن دست یافته ام _ بدون اجبار.
این ”تصمیم” که به آن اشاره می کنم، در تمام تصمیم ها واقعی نبود. اغلب، می پرسیدم “چه چیزی باعث شد تا شما تصمیم بگیرید که مسلمان شوید؟”، البته زمانی که مسائل اسلام آن چنان روشن و منطقی در مقابل شما قرار دارند، چاره ای نیست. این طور نیست که بگوییم این تصمیم برای گفتن شهادتین آسان است. چیزهای زیادی برای اینکه در همان آغاز متوقف شوم، وجود داشت. در وهله نخست، فکر نمی کردم که به اندازه کافی در رابطه با اسلام چیزی بدانم… اما، بعد این موضوع اهمیت نداشت، چرا که می دانستم هرگز چیزی را که منطقی یا “منفی” باشد؛ نخواهم یافت. متوجه شدم که گفتن شهادتین آخرین مرحله نیست، بلکه آغاز است. انشاءالله در طول زندگی ام به یادگیری ادامه خواهم داد. مساله دیگری که مرا مردد می ساخت، معنای حقیقی کلمه “اسلام” بود؛ که معطوف به همه مسایل منفی ای که مرا با آن مرتبط می ساخت؛ می شد. همیشه فکر می کردم که احتمالا نمی توانستم مسلمان شوم!! سپس یادگرفتم که “اصل مذهب” و اعتقادات ام، برای مثال، یگانه بودن خداوند است ، در واقع؛ اسلام، در آغاز سخت بود. اسلام، همه چیز را با هم به ارمغان می آورد. هر چیزی را که از احساس ساخته می شود. به نظر من، رسیدن به اسلام مثل سوار شدن در یک اتوبوس بزرگ است. متوقف می شوم و نگاهی به تمامی ایستگاه های طولانی مسیر می اندازم، کمی از همه آنها بدست می آورم و به سفر ادامه می دهم . زمانی که اسلام را یافتم، دانستم که اسلام “آخرین ایستگاه” از سفر طولانی ام است.
اکتبر سال ۱۹۹۷ میلادی، بهترین دوست ام با من به مرکز اسلامی ملبورن در خیابان Jeffcott آمد، تا شاهد گفتن شهادتین از سوی من باشد. در آن زمان، هنوز هم می ترسیدم؛ اما بعد از آن ، از طریق یکی از خواهران اصول دین را آموختم، و بعدها در کنار هر کدام از آنها لحظات معنوی ای داشتم، می دانستم که چیزی برای انجام باقی نمانده است، اما این را به طور زبانی می گفتم. زمانی که به آن لحظه ای که گفتم”بله…آن را انجام خواهم داد.” فکر می کنم، هنوز هم اشک ام سرازیر می شود. درنهایت، حصار ذهن ای که مرا متوقف کرده بود، فرو ریخت. بعد از آن خواهر، به عربی تکرار می کردم. با اولین کلمات اش گریه کردم. احساسی را که نمی توانم توصیف اش کنم. دوست ام در کنارم و البته کمی عقب تر از من نشسته بود، این عمل او را درک نمی کردم، اما او نیز در حال گریه کردن بود. انرژی فوق العاده ای در اطراف و در کلمات ام احساس می کردم، اما خودم احساس ضعف زیادی داشتم.
گاهی اوقات؛ فکر می کنم والدین ام متعجب می شوند، اگر بفهمند طی نمودن این مرحله، درست مثل مراحل دیگر زندگی ام باعث عبورم بوده است، همان مراحلی که مخفیانه طی می کردم. من، حتی گیاه خوار بودم تا اینکه مادرم از من پرسید که آن شب شام چه داشتم _ کباب! و به این طریق به رازم پی برد. هنوز هم باید چیزهای زیادی را بیاموزم. اما چیزی را که دوست دارم مردم بدانند، این است؛ که الحمدالله می دانم که اسلام برای مردم برکت است. انشاءالله، بیشتر بیاموزید. که بیشترین زیبایی در اسلام دیده خواهد شد.
خواهر شما؛ در دین مبین اسلام
منبع : مرکز ترجمه سایت پدر.
کشیش مسیحی ، شیطان یخ زده
تحقیق در تاریخ کلیسا ممنوع
پشیتا ترجمه سریانی کتاب مقدس
دفاع دکتر نبیل لوقای مسیحی از اسلام
تفتیش عقاید
دلایل تحریف کتاب مقدس (4): آدرسهای بدون مرجع
نقد نسخه شناختی کتاب مقدس - Textual Criticism of the Bible
ترجمه جهان نو (The New World Translation) از شاهدان یهوه
نقد فیلم 2012 و آخر الزمانهای هالیوودی
با سلام به سید عزیز
!!…فهم!!!…….
مثل همیشه عالی بود !
در مورد آقای سینا باید بگویم که متاسفم که از نوشتار حق ناراحت میشوید!؟البته مشکل شما چیز دیگریست !!که انشاءالله خداوند به شما توفیق داشتن را بدهد
اجرکم عندالله
بابا چرا انقدر تعصب!؟ دینی که آورنده اش( همون محمد ) یه *** بوده دیگه معلومه چی هست اش. اخه انصاف هم خوب چیزیه داداش.
آقا سینا.
توهین شما ویرایش شد.
ببین بزرگوار ، اهل هر فرقه ای از مسیحیت هستی ، آیا به این اعتقاد داری که نباید به شخصیت های برجسته ادیان توهین نکرد؟! مثل این که شما عزیزان مسیحی عادت دارید به توهین کردن. تو را به خاطر مسیح علیه السلام مقداری اخلاق ایشان را در زندگی خود به کار بگیرید. دست بردارید از این بی ادبی ها. بی ادب محروم ماند از لطف رب. خوب نیست به خدا. از ناسزاگویی گرفته تا مسابقه کاریکاتور کشیدن و انواع توهین ها.
این را مطمئن باشید که بی ادبی نتیجه اش محروم شدن از بسیاری از توفیقات از جمله محروم شدن از طی کردن مسیر هدایت است.