اسقف و سه زاهد تارک دنیا
اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ No Comments
و چون دعاکنید مانند امتها تکرار باطل مکنید زیرا ایشان گمان میبرند که سبب زیاد گفتن مستجاب میشوند پس مثل ایشان مباشید زیرا پدر شما حاجات شما را میداند پیش از آنکه از او بخواهید. (متی ۶: ۷)
اسقفی با کشتی از آرچانجل عازم صومعه سولووتسک بود. در آن کشتی زایرانی نیز بودند که قصد زیارت مکانهای مقدسی را در آن جا داشتند. کشتی به آرامی در هوایی خوب و بادی مساعد به راه خود ادامه میداد. بعضی از زایران بر روی عرشه دراز کشیده بودند و بعضی دیگر یا در حال خوردن غذا و یا در حال صحبت کردن بودند. اسقف نیز بر روی عرشه کشتی آمد و در حالیکه بر روی عرشه قدم می زد متوجه جمعی شد که نزدیک دماغه کشتی ایستاده بودند. ماهیگیری در حالی که به دریا اشاره میکرد چیزهایی به آنها میگفت. اسقف ایستاد و به طرفی که ماهیگیر اشاره میکرد نگاه کرد اما به جز درخشندگی آب در زیر نور خورشید چیزی ندید. اسقف نزدیکتر شد تا به گفتگوی آنها گوش دهد ولی ماهیگیر متوجه حضور اسقف شد و کلاهش را به احترام برداشت و ساکت ماند. بقیه مردان نیز به احترام کلاهشان را برداشتند و تعظیم کردند.
اسقف گفت: نگذارید که من مزاحم صحبتتان بشوم. من آمدهام سخنان این مرد خوب را بشنوم.
در جواب پیشهوری که از دیگران شهامت بیشتری داشت گفت: ماهیگیر درباره زاهدان گوشهنشین چیزهایی به ما میگفت.
اسقف در حالیکه به گوشه عرشه کشتی میرفت تا روی جعبهای بنشیند پرسید:
کدام زاهدان تارک دنیا؟ درباره آنها به من بگویید من علاقهمندم بشنوم. به چه چیزی اشاره میکردید؟
پیشهور در حالیکه به نقطهای طرف راست کشتی اشاره میکرد، گفت: به آن جزیره کوچک نگاه کنید. میتوانید آنرا ببینید آنجا. آنجا همان جزیرهای است که زاهدان تارک دنیا برای تطهیر روح و تن در آن زندگی میکنند.
اسقف پرسید: آن جزیره کجاست؟ من چیزی نمیبینم!
پیشهور گفت: اگر لطف کنید و در امتداد دست من نگاه کنید آنجا است در دوردست. آن ابر کوچک را میبینید؟ پایین آن کمی به طرف چپ لکه کوچکی را میبینید جزیره همانجاست.
اسقف با دقت نگاه کرد ولی چشمانش چیزی به جز درخشندگی آب در زیر نور خورشید ندید.
اسقف گفت: نمیتوانم جزیره را ببینم. اما آن زاهدان تارک دنیا چه کسانی هستند؟
ماهیگیر پاسخ داد: اینها مردان مقدسی هستند که من خیلی وقت است وصفشان را شنیدهام اما تا دو سال قبل هیچوقت شانس دیدن آنها را نداشتهام.
سپس ماهیگیر ماجرای دیدن آنها را بازگو کرد. که چطور هنگامی که برای ماهیگیری رفته بود در هنگام شب در حوالی جزیره راه خود را گم میکند و فردای آن روز همانطور که در اطراف جزیره سرگردان بوده کلبهای گلی و پیرمردی را که در نزدیکی آن ایستاده میبیند. در همان حال دو نفر دیگر از کلبه بیرون میآیند و بعد از اینکه وسایل او را خشک میکنند به او کمک میکنند تا قایقش را تعمیر کند. اسقف پرسید: آنها چه شکل و شمایلی دارند؟
ماهیگیر گفت: یکی از آنها جثه کوچکی دارد و کمرش خمیده است. لباس بلند کشیشی میپوشد و خیلی پیر است. باید بیش از صد سال داشته باشد. آنقدر پیر است که سفیدی ریشش به سبزی گراییده است. اما همیشه لبخند بر لب دارد و صورتش به روشنی صورت فرشتگان بهشتی است. دومی قد بلندتری دارد. او هم خیلی پیر است و کت کهنه روستایی میپوشد. ریش پرپشتش به رنگ خاکستری مایل به زرد است. مرد با قدرتی است چون قبل از اینکه به او کمکی کرده باشم قایقم را مانند پرکاهی وارونه کرد. انسانی مهربان و سرزنده است. سومی قدی بلند و ریشی به سفیدی برف دارد که بلندیش تا زانوهایش میرسد.
ابروهای پرپشتش او را جدی نشان میدهد. به جز تکهای حصیر به دور کمرش چیزی نمیپوشد.
اسقف پرسید: آیا با تو سخن گفتند؟
ماهیگیر گفت: گاهی بین آنها نگاهی ردوبدل میشد که خودشان معنیاش را میفهمیدند. از بلندقدترین آنها پرسیدم: مدت طولانی است که در این جزیره زندگی میکنید؟ در جواب ابروهایش را در هم کشید و چیزی زیر لب زمزمه کرد و اینطور به نظر میرسید که عصبانی شده باشد. اما مسنترین آنها دستش را گرفت و لبخندی زد و با این عمل مرد بلندقد آرام گرفت. مسنترین آنها فقط گفت: «با ما مهربان و بر ما بخشش داشته باش» و سپس لبخندی زد.
همانطور که ماهیگیر صحبت میکرد کشتی به جزیره نزدیکتر میشد.
پیشهور نیز با دستش اشاره میکرد و گفت: اگر عالیجناب مایل باشند حالا میتوانند جزیره را به وضوح ببینند آنجا.
اسقف نگاه کرد و حالا میتوانست که لکه تیرهای که همان جزیره بود ببیند. بعد از اینکه مدتی به جزیره چشم دوخت عرشه کشتی را ترک گفت و به عقب کشتی رفت و در آنجا از سکاندار پرسید: نام آن جزیره چیست؟
سکاندار پاسخ داد: آن یکی را میفرمایید. آن جزیره نامی ندارد. مانند این جزیرهها در این دریا بسیارند.
اسقف گفت: آیا این حقیقت دارد که تارک دنیاها برای تطهیر روحشان در آن جزیره زندگی میکنند؟
سکاندار پاسخ داد: این طور میگویند عالیجناب من از راست بودن آن اطلاعی ندارم. ماهیگیران میگویند که آنها را دیدهاند ولی ممکن است که این موضوع، قصهای بیش نباشد.
اسقف گفت: من میخواهم به آنجا بروم و این مردان را ببینم. چطور میتوانم به آنجا بروم؟
سکاندار پاسخ داد: کشتی به جزیره نمیتواند نزدیک بشود. اما شما را میتوان به آنجا برد. بهتر است که با ناخدا صحبت کنید.
شخصی را دنبال ناخدا فرستادند و او حاضر شد. اسقف گفت: من میخواهم زاهدان تارکدنیا را ببینم. میتوانید مرا به آن جزیره ببرید؟
ناخدا که سعی میکرد اسقف را منصرف کند، گفت: البته این کار عملی است اما وقت زیادی تلف خواهد شد. اگر جسارتی نباشد عرض میکنم که آن پیرمردان ارزش آن را ندارند که به خود زحمت دهید. من شنیدهام که آنها پیرمردانی خرف هستند که چیزی نمیدانند و هیچوقت حتی یک کلمه صحبت نمیکنند مثل ماهیهای دریا.
اسقف گفت: من میخواهم آنها را ببینم و برای همین، وقت تلف شده و زحمت شما را با پرداخت پول جبران خواهم کرد. لطفاً قایقی را برای من مهیا کنید.
چارهای نبود. پس دستور داده شد. ملوانها بادبانها را تنظیم کردند. سکاندار با به چرخش درآوردن سکان مسیر را به طرف جزیره مشخص کرد. برای اسقف بر روی عرشه یک صندلی گذاشته شد و اسقف در حالی که بر روی آن نشسته بود به جلو نگاه میکرد. تمام مسافران بر روی عرشه کشتی جمع شده بودند و به جزیره خیره شده بودند و در همان حال کسانی که چشمشان سوی بیشتری داشت توانستند صخرههای جزیره و حتی یک خانه گلی را ببینند. بالاخره یکی از مسافران یکی از زاهدان تارک دنیا را دید. ناخدا تلسکوپی را آورد و بعد از نگاه کردن آن را به اسقف داد و گفت: کاملاً واضح است. سه مرد بر روی ساحل ایستادهاند آنجا کمی به طرف راست آن تخته سنگ بزرگ.
اسقف تلسکوپ را گرفت و پس از تنظیم کردن آن سه مرد زاهد را دید یک مرد بلندقد، مردی با قدی متوسط و دیگری با جثهای کوچک و کمری خمیده. هر سه دست در دست یکدیگر بر روی ساحل ایستاده بودند. ناخدا رو به اسقف کرد و گفت: عالیجناب کشتی بیشتر از این نمیتواند برود. باید از شما خواهش کنم در حالیکه ما اینجا لنگر میاندازیم سوار قایق شوید.
طنابها آزاد شدند و لنگر به دریا انداخته شد. بادبانها را پایین آوردند. صدایی به هوا برخاست و کشتی لرزید. سپس بعد از اینکه قایق به آب انداخته شد ملوانها به داخل آن پریدند. اسقف از نردبان پایین آمد و در قایق نشست. ملوانها پارو زدند و قایق با سرعت به طرف جزیره رفت وقتی که به ساحل نزدیک شدند آنها سه مرد را دیدند: بلند قدی که فقط پوششی از کنف به دور کمر خود داشت، کوتاهقدتری که کت کهنه روستایی به تن داشت و پیرمرد سالخورده و خمیدهای که یک لباس بلند کشیشی برتن داشت. هر سه دست در دست هم ایستاده بودند. ملوانان قایق را به ساحل کشیدند و سپس آن را نگه داشتند تا اسقف از آن پیاده شود. مردان پیر به اسقف تعظیم کردند و اسقف نیز برای آنها دعا کرد.
آنها در همان حالت تعظیم باقی ماندند تا اینکه اسقف سخن گفت: شنیدهام شما مردان خدا در اینجا زندگی میکنید تا روح خود را از پلیدیها دور نگه دارید و همچنین برای آمرزش بندگان با خدا راز و نیاز میکنید. من بنده ناچیز مسیح به لطف الهی وظیفهء نگهداشتن بندگانش از پلیدیها و آموختن به آنها را دارم. آرزو داشتم ای بندگان خدا شما را ببینم و حداکثر تلاشم را در راه آمرزش به شما به کار ببندم. پیرمردان زاهد به یکدیگر نگاه کردند و لبخند زدند اما ساکت ماندند.
اسقف گفت: درباره آنچه برای تزکیه روحتان انجام میدهید و اینکه در این جزیره چه خدمتی به خدا میکنید با من سخن بگویید.
یکی از زاهدان آهی کشید و به پیرترین زاهد نگاه کرد. او لبخندی زد و گفت: نمیدانیم چطور به خدا خدمت کنیم. ای مرد خدا. ما فقط به خود خدمت میکنیم و از خودمان محافظت میکنیم.
اسقف پرسید: اما شما چطور با خدا راز و نیاز میکنید؟
زاهد تارک دنیا پاسخ داد: ما این طور دعا میکنیم: خدایا تو سهگانهای ما نیز سه تن هستیم بر ما رحم و شفقت داشته باش.
وقتی که پیرمرد دعا را خواند دو نفر زاهد دیگر به آسمان نگاه کردند و آن کلمات را تکرار کردند:
«خدایا تو سهگانهای ما نیز سه نفر هستیم بر ما رحم و شفقت داشته باش.»
اسقف لبخندی زد و گفت: شما ظاهراً درباره سه روح مقدس چیزهایی شنیدهاید ولی شما دعا را صحیح نمیخوانید. شما ای بندگان خدا مرا مجذوب خود کردهاید. میدانم که میخواهید خداوند را خشنود سازید اما طریق آن را نمیدانید. این طریق عبادت نیست. اما به من گوش کنید. بدون اینکه از خود طریقی را برای عبادت به شما بیاموزم به شما یاد میدهم. به شما میآموزم آنچه خداوند در کتاب مقدس برای عبادت بندگان امر فرموده است.
سپس اسقف به آنها گفت که چطور خداوند خود را بر بشر آشکار ساخت و درباره پدر آسمانی پدر و پسر و روحالقدس مطالبی گفت: پسر خدا بر زمین هبوط کرد تا انسان را از پلیدیها برهاند و برای همین او به ما دعا کردن را آموخت. حالا گوش دهید و بعد از من تکرار کنید:
«ای پدر»
مرد سوم گفت: ای پدر
اسقف ادامه داد: «که در آسمانها هستی»
اولین زاهد تکرار کرد: «که در آسمانها هستی»
اما دومی به لکنت افتاد و نتوانست آن را درست تلفظ کند چون موهایش روی دهانش را پوشانیده بود و نمیتوانست واضح صحبت کند. پیرترین زاهد هیچ دندانی نداشت و کلمات را نیز به صورت نامفهومی تلفظ میکرد. اسقف دوباره دعا را تکرار کرد و زاهدها نیز بعد از او حرفهایش را تکرار کردند.
اسقف بر روی سنگی نشسته بود و آنها در مقابلش ایستاده و به دهان او خیره شده بودند. به مجرد اینکه کلمهای از دهان اسقف خارج میشد زاهدها آنرا تکرار میکردند. تمام طول روز، اسقف زحمت کشید و هر کلمهای را ۲۰ تا ۳۰ بار و حتی بیش از ۱۰۰ بار تکرار کرد و آنها هم کلمات را تکرار کردند و هنگامی که به لکنت میافتادند و کلمات را صحیح تلفظ نمیکردند اسقف کلمات را تکرار و اشتباه آنها را تصحیح میکرد. اسقف تمام دعاهای اعظم را تا به آنجا به آنها آموخت که نه تنها میتوانستند به طور صحیح دعاها را تکرار کنند بلکه میتوانستند آن را از حفظ نیز بخوانند.
پیرمردی که قد متوسطی داشت اولین کسی بود که دعاها را یاد گرفت. اسقف او را به تکرار دعاها ترغیب کرد و بالاخره دیگر زاهدان نیز توانستند آن را یاد بگیرند. قبل از اینکه اسقف به کشتی برگردد ماه بالا آمده و هوا کمکم تاریک میشد. وقتی که میخواست مردان زاهد را ترک کند آنها به خاک افتادند و سجده کردند. اسقف آنها را بلند کرد و هر سه را بوسید و خاطرنشان کرد که به همان شیوهای که به آنها دعا را یاد داده بود دعا کنند. سپس سوار قایق شد و به کشتی بازگشت. همانطور که قایق به طرف کشتی میرفت میتوانست صداهای سه زاهد که با صدای بلند دعاهای اعظم را تکرار میکردند بشنود. بعد از مدتی صداهایشان دیگر شنیده نمیشد اما در زیر نور ماه در حالی که بر روی ساحل در همانجا ایستاده بودند دیده میشدند. کوتاهقدترین آنها در وسط، بلندقدترین آنها در طرف راست و آنکه قد متوسطی داشت در طرف چپ ایستاده بود. وقتی که به کشتی رسید و به روی عرشه کشتی رفت کشتی آماده حرکت شد. بادبانها افراشته شد و لنگر را نیز بالا کشیدند. بادبانها از باد پر شد و کشتی شروع به حرکت کرد. اسقف در حالی که بر روی سکویی در عقب کشتی نشسته بود به جزیرهای که آن را ترک کرده بودند مینگریست. برای مدتی میتوانست زاهدان تارک دنیا را ببیند ولی حالا دیگر دیده نمیشدند و فقط جزیره قابل رویت بود. بالاخره جزیره هم محو شد و تنها چیزی که دیده میشد حرکت آب در زیر نور ماه بود. زایران در خواب بودند و سکوت بر عرشه حکمفرما بود. اسقف که نمیخواست به خواب برود تنها در قسمت عقب کشتی نشسته بود و به آن جزیره و آن مردان زاهد فکر میکرد اسقف در فکر این بود که زاهدان تارک دنیا با چه شور و شوقی دعاهای اعظم را یاد میگرفتند.
اسقف لحظاتی را به فکر کردن و خیره شدن به جائی که دیگر اثری از جزیره نبود گذراند. نور ماه از اینجا و آنجا بر روی امواج نورپردازی میکرد و در مقابل چشمان اسقف چشمک میزد. ناگهان نور سفید و روشنی در مسیری که نور ماه آنرا روشن کرده بود نظر او را به خود جلب کرد.
«پرنده دریایی بود یا نور ضعیف چند قایق کوچک؟» اسقف چشمانش را ناباورانه به آن دوخت و گفت:
«قایقی در تعقیب ماست و با سرعت به ما نزدیک میشود. همین چند لحظه پیش، از ما خیلی دور بود و به همین زودی اینقدر نزدیک شده. قایق نیست چون بادبانی ندارد ولی هرچه هست در حال نزدیک شدن به ما است.»
اسقف نمیتوانست سردر بیاورد پس با خود گفت: «آن شیء نه قایق است و نه پرنده و نه ماهی! انسان نمیتواند باشد چون ممکن نیست در وسط دریا به سر برد.»
سپس اسقف بلند شد و به سکاندار گفت: آنجا را نگاه کن دوست من! آنجا چه میبینی؟
گرچه حالا میتوانست کاملاً به وضوح ببیند تکرار کرد: «این چیست؟»
سه زاهد تارک دنیا بر روی آب حرکت میکردند و نور سفید ضعیفی از آنها ساطع میشد. ریش خاکستریشان میدرخشید و با سرعت زیادی به کشتی نزدیک میشدند و به نظر میرسید که کشتی بیحرکت باشد. سکاندار نگاهی کرد و سکان را وحشتزده رها کرد «اآه… خدا! سه زاهد بر روی دریا حرکت میکنند که گویی بر روی خشکی هستند.»
زایران با صدای او از جا پریدند و در عقب کشتی جمع شدند آنها زاهدان تارک دنیا را میدیدند که دست در دست یکدیگر داشتند و به کشتی نزدیک میشدند.
دو زاهد قدبلند با اشاره میخواستند که کشتی متوقف شود. پاهایشان بدون آنکه حرکتی کند برروی آب لیز میخوردند. قبل از اینکه کشتی متوقف شود زاهدان تارک دنیا به آن رسیده بودند. سرشان را بلند کردند و با هم یک صدا گفتند: «ای بندهء خدا آنچه که به ما آموختید فراموش کردیم. مادامی که دعاها را تکرار میکردیم آن را به خاطر داشتیم اما زمانی که برای لحظهای آن را تکرار نکردیم کلمهای را فراموش کردیم و حالا از دعاها چیزی در ذهن ما باقی نمانده.
اسقف با حرکت دستش صلیبی را بر روی سینهاش ترسیم کرد و به گوشهای از کشتی تکیه داد و گفت: «ای بندگان خدا دعای خودتان در نزد پروردگار اجابت میشود. من در خور تعلیم به شما نیستم. برای ما گناهکاران دعا کنید.»
سرانجام اسقف در مقابل زاهدان تارک دنیا تعظیم کرد. بعد از چند لحظه آنها به آن سوی دریا بازگشتند و تا سپیدهء صبح نوری درخشان که نشاندهنده مسیرشان بود دیده میشد.
اثر: لئو تولستوی
ترجمه شاپور جورکش- امجد بدیعی
نمادهای شیطان پرستی
تاملی در چالش انگیزترین آیه کتاب مقدس(اول سموئیل 13 : 1)- قسمت دوم
پولس و علاقه وی به اسطوره های باستانی یهود
چرا شعار یک خداوند ، یک ایمان باید توسط هکران تثلیث گرا هک شود؟
شما مسلمانان ، محبت مسیحیایی مسیحیت را نفهمیده اید
سه منبع خوب برای معرفی اسلام به رهیافتگان
رویت خداوند در قرآن و کتاب مقدس
تصویر پیامبران در قرآن و کتاب مقدس
سلوی و سمانه در قرآن و کتاب مقدس